
ایمیل میاد، یا نوتیف پیامش روی تلگرام. یک بریف هیجانانگیز برای یک پروژهی جدید و خفن. چند ثانیهی اول، قلبت تندتر میزنه و میگی: «ایول! خودشه!» اما چند دقیقه بعد، یک صدای موذی و آشنا ته ذهنت شروع میکنه وزوز کردن:
«یعنی از پسش برمیام؟ نکنه خراب کنم؟ بقیه خیلی بهتر از منن... نکنه بفهمن من اونقدرها هم که فکر میکنن بلد نیستم؟»
اگه این سناریو برات آشناست، تنها نیستی. بیاین روراست باشیم؛ همهمون، حتی اون گرافیست خفنی که کارهاش رو توی پینترست پین میکنی، این حس رو تجربه کرده. این یک ترس طبیعیه که اسم علمی و دهنپرکنی هم داره: سندروم ایمپاستر (Impostor Syndrome).
خبر خوب اینه که این ترس نهتنها دشمن تو نیست، بلکه میتونه به یک دوست پنهان تبدیل بشه. فقط باید قلقش رو یاد بگیری.
اصلاً داستان این ترس از چه قراره؟
چرا وقتی یک کار جدید و چالشی بهمون پیشنهاد میشه، اولین واکنش ما گاهی به جای هیجان، استرسه؟ دلایلش معمولاً این چندتاست:
ترس از شکست: میترسیم خروجی نهایی با اون تصویر درخشانی که کارفرما (یا حتی خودمون) تو ذهنمون داریم، زمین تا آسمون فرق داشته باشه.
بیماری مقایسه: کافیه چند دقیقه توی Behance و Dribble بگردی تا احساس کنی همه در حال خلق شاهکارن و فقط تویی که عقب موندی. این مقایسهٔ ناخودآگاه، اعتمادبهنفسمون رو هدف میگیره.
ابهام مسیر: یک پروژهی جدید مثل یک جادهٔ مهگرفتهست. نمیدونی دقیقاً قراره با چه چالشهایی روبهرو بشی و این ناشناخته بودن، آدم رو مضطرب میکنه.
صبر کن! شاید این ترس اونقدرها هم بد نباشه!
این ترس، یک سیگناله. یک زنگ هشدار که بهت میگه: «هی! داری از منطقهی امن خودت خارج میشی!» و رشد دقیقاً از همین نقطه شروع میشه.
راستش رو بخوای، همین استرس ملایم باعث میشه حواست رو بیشتر جمع کنی، برای پیدا کردن ایدههای بهتر بیشتر جستوجو کنی و در نهایت، کاری ارائه بدی که خودت هم ازش راضی باشی. پس این ترس یعنی برات مهمه؛ یعنی داری پیشرفت میکنی.
خب، حالا با این ترس چیکار کنیم؟ (یک جعبه ابزار عملی)
این چند تا راهکار ساده همیشه به من کمک کرده تا اون صدای منفیباف توی ذهنم رو مدیریت کنم:
۱. اون غول بزرگ رو به لقمههای کوچیک تبدیل کن
به جای اینکه به کل پروژه بهعنوان یک هیولای بزرگ نگاه کنی، اون رو به وظایف کوچیکتر و قابل مدیریت تقسیم کن. مثلاً: «امروز فقط مودبورد رو آماده میکنم.» یا «این ساعت فقط روی اتود اولیهی لوگو کار میکنم.»
۲. اولین قدمِ «زشت» رو بردار
کمالگرایی رو بذار کنار و فقط شروع کن. لازم نیست اولین اتودت شاهکار باشه. یک طرح اولیهی ساده و حتی زشت روی کاغذ بیار. همین که از نقطهٔ صفر حرکت کنی، فشار روانی به شدت کم میشه.
۳. پروندههای موفق قبلی رو باز کن
یادت رفته قبلاً چند تا پروژه سختتر از این رو با موفقیت تموم کردی؟ برو توی آرشیو کارت و به خودت یادآوری کن که تو این کارهای. این بار هم از پسش برمیای.
۴. لازم نیست همهچیز رو بدونی
هیچکس از تو انتظار نداره که پاسخ همهی سوالها رو از روز اول بدونی. پروژه خودش بهترین معلمه. در طول مسیر یاد میگیری، جستوجو میکنی و راهحل پیدا میکنی.
۵. از غار تنهایی بیا بیرون و بازخورد بگیر
وسط کار، طرحت رو به یک همکار قابل اعتماد یا حتی خود کارفرما نشون بده و نظرش رو بپرس. این کار نهتنها بهت اطمینان میده که در مسیر درستی هستی، بلکه از دوبارهکاریهای بزرگ در آینده هم جلوگیری میکنه.
۶. با خودت مهربون باش
اگه یک روز ایدهای به ذهنت نرسید، خودت رو سرزنش نکن. هیچ اثر بزرگی یکشبه خلق نشده. به خودت استراحت بده و یادت باشه که فرآیند خلاقیت، پستی و بلندی داره.
تغییر زاویهی دید: از «آزمون» به «فرصت»
به جای اینکه پروژهی جدید رو یک امتحان سخت ببینی که قراره تواناییهات رو بسنجه، بهش به چشم یک فرصت برای یادگیری نگاه کن. یک شانس برای اینکه یک تکنیک جدید یاد بگیری، سبک جدیدی رو امتحان کنی و یک نمونهکار قویتر به پورتفولیوی خودت اضافه کنی.
و این رو یادت باشه: اگه واقعاً توانایی انجامش رو نداشتی، کسی این پروژه رو به تو پیشنهاد نمیداد.
حرف آخر
ترس از شروع یک پروژهی جدید کاملاً طبیعیه و حتی نشونهی خوبیه. یعنی تو آدمی هستی که به کیفیت کارت اهمیت میدی و دوست داری رشد کنی. مهم اینه که اجازه ندی این ترس به ترمزی تبدیل بشه که تو رو سر جات نگه داره.
هر پروژهی خفنی که امروز تحسینش میکنی، یه روز فقط یه ایدهی ترسناک تو ذهن خالقش بوده.
پس دفعهی بعد که یک کار بزرگ جلوت گذاشتن، به جای اینکه از خودت بپرسی «یعنی میتونم یا نه؟»، این سوال رو از خودت بپرس:
این پروژه قراره چه چیز جدیدی به من یاد بده و چقدر منو جلوتر ببره؟