جملهٔ موجز و پرابهام فریدریش نیچه «بعضی چه دیر میمیرند، اندکی چه زود؛ اما تو به هنگام بمیر. آنکه به هنگام نمیزید، چگونه به موقع بمیرد؟» فراتر از یک توصیهٔ زیبایی شناختی یا حکمت عامیانه است. این جمله، در هستهٔ خود، یک فرمان اگزیستانسیالیستی است که مسئولیت کامل زندگی را بر دوش فرد میگذارد. این «مرگ به هنگام»، نه یک رویداد بیولوژیک، که نقطهعطفی متافیزیکی و اخلاقی است؛ اوج یک زندگی اصیل که تنها از طریق زیستنِ «بههنگام» قابل دستیابی است. برای decipher کردن این مفهوم، باید آن را در بستر فلسفهٔ اگزیستانسیالیستی و به ویژه در گفتوگو با فلسفهٔ عصیان و پوچی آلبر کامو قرار دهیم.
بخش اول: نیچه و هنر مردن در اوج زندگی
نیچه در این جمله، مرگ را نه به عنوان یک شکست، که به عنوان آخرین act از یک تراژدی یونانی میداند act که باید در اوج و کمال اجرا شود تا کل اثر را جاودانه کند.
«بعضی چه دیر میمیرند»: اینان کسانی هستند که پس از اتمام نقش خود به زندگی ادامه میدهند. آنها ایدهها، آرزوها و نیروی حیاتی خود را از دست دادهاند و تنها به موجوداتی مصرفکننده و تکرارشونده تبدیل شدهاند. مرگ آنها تنها پایان یک زوال تدریجی است؛ مرگی تحقیرآمیز که هیچ شکوهی ندارد.
«اندکی چه زود»: اینان قربانیان تراژیک هستند. استعدادهایی ناکام که پیش از آنکه بتوانند نقش خود را به تمامی ایفا کنند، از میان میروند. مرگ آنها مایهٔ تأسف است، زیرا جهانی را از شکوفایی بالقوهشان محروم میکند.
«اما تو به هنگام بمیر»: قهرمان نیچه کسی است که در اوج قدرت، اصالت و خلاقیت میمیرد. این مرگ، یک خود انکارگری نیست، بلکه نهایت خود تأییدگری است. فردی که زندگی را کامل زیسته، از آن لذت برده و ارادهٔ معطوف به قدرت خود را به تمامی ابراز کرده است، درست در لحظهای که دیگر چیزی برای بخشیدن ندارد (یا در آستانهٔ زوال قرار میگیرد)، با آغوش باز به استقبال مرگ میرود. این مرگ، پیروزی نهایی اراده است بر ترس از فنا.
نیچه در ادامه کلید این معما را میدهد: «آنکه به هنگام نمیزید، چگونه به موقع بمیرد؟» اینجا است که مسئله از مرگ به زندگی تغییر میکند. «زیستن بههنگام» یعنی زندگی کردن با تمام شدت، آگاهی و مسئولیت. یعنی گفتن «آری» به زندگی با تمام رنجها و شادیهایش. یعنی خلق ارزشهای خود و دنبال کردن آرمانهای شخصی، فارغ از قیود اخلاقی سنتی. تنها چنین فردی است که دارایی معنوی کافی برای «خرج کردن» در لحظهٔ مرگ دارد. مرگ او، امضای نهایی زیر تابلوی باشکوه زندگیاش خواهد بود.
بخش دوم: پوچی، خودکشی و پرسش کامو
اکنون به آلبر کامو میرسیم، که در «اسطورهٔ سیزیف» پرسش بنیادین فلسفه را مسئلهٔ خودکشی میداند: «آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه؟» کامو جهان را «پوچ» (Absurd) میداند تقابل بین اشتیاق دیوانهوار انسان برای معنا و یقین، و سکوت سنگین و بیتفاوت کیهان.
در این جهان پوچ، یکی از پاسخهای ممکن، خودکشی فلسفی است. خودکشی در اینجا به معنای تسلیم در برابر پوچی است. یعنی گفتن این که «هیچ معنا و ارزشی وجود ندارد، پس ادامه دادن بیفایده است.» این عمل، پوچی را «حل» میکند زیرا «خود»ِ جویای معنا را از میان برمیدارد. اما کامو این راهحل را یک «فرار» و یک «خیانت» میداند. خودکشی، شورش علیه پوچی نیست، بلکه تسلیم محض در برابر آن است. این دقیقاً نقطهٔ مقابل «مرگ بههنگام» نیچه است. خودکشی، مرگی نابههنگام به معنای دقیق کلمه است مرگی که از سر درماندگی و انفعال است، نه از سرزندگی و قدرت.
بخش سوم: عصیان به مثابهٔ «زیستن بههنگام» کامویی
پس راهحل کامو چیست؟ پاسخ او عصیان(Revolt) است. عصیان، پذیرش پوچی و سپس شوریدن علیه آن است. سیزیف را در نظر بگیرید که سنگی را به بالای کوه میراند و هر بار سنگ به پایین غلت میخورد. کامو میگوید ما باید سیزیف را در لحظهای که از بالای کوه پایین میآید، خوشحال تصور کنیم. چرا؟ زیرا در آن لحظه، او بر سرنوشت خود مسلط است. او سنگ را یک بار دیگر به بالا خواهد غلتاند، نه به این امید که روزی موفق شود، بلکه صرفاً به این دلیل که این عمل، عمل اوست و عصیان او را نشان میدهد.
این عصیان، دقیقاً معادل کامویی «زیستن بههنگام» نیچه است:
عصیان، زندگی را با شدت تمام میطلبد. کامو میگوید: «برترین تصویری که از یک اندیشهمند دارم، تصویر او در چنگال страстиهای جسمانیاش است.»
عصیان، خلق معنا در دل بیمعنایی است. از آنجایی که جهان معنا از پیش آمادهای ارائه نمیدهد، انسان عصیانگر—مانند هنرمند—دست به آفرینش ارزشهای خود میزند. این ارزشها جهانی نیستند، بلکه کاملاً شخصی و زمینی هستند: عشق، زیبایی، همبستگی، لذتِ یک لحظه.
در آخر: مرگ بههنگام، به مثابهٔ آخرین عمل عصیان
حال میتوان این دو خط فکری را به هم پیوند داد. «مرگ بههنگام» نیچه، آخرین و نهاییترین عمل عصیان کامویی است.
فرد کامویی که یک عمر علیه پوچی شوریده و زندگی را با آگاهی کامل و شور و اشتیاق زیسته است، در لحظهٔ مرگ نیز منفعل نیست. او مرگ را این قطعیترین و غیرقابلاجتنابترین جنبهٔ سرنوشت نیز میپذیرد، اما نه از سر تسلیم. او با آغوش باز به استقبال آن میرود و آن را به عنوان بخشی از سرنوشت پوچ خود تصدیق میکند. او، مانند قهرمان نیچه، در اوج آگاهی و شاید حتی در اوج شور زندگی، میمیرد. این مرگ، نه یک شکست، که آخرین پیروزی اوست. آخرین باری است که فریاد میزند: «من هستم، من زیستم، و اکنون به شیوهٔ خودم میروم.»
چنین مرگی، نفی خودکشی فلسفی است. خودکشی، انکار زندگی به دلیل فقدان معناست. اما مرگ بههنگام، تأیید نهایی زندگی است، حتی در فقدان معنای cosmic. این مرگ، حاصل یک زندگی اصیل است زندگیای که در آن فرد بههنگام زیسته، و بنابراین، تنها او استحقاق و توانایی مردن بههنگام را دارد.
پس فرمان نیچه، در نهایت، فرمانی برای زیستن است: با شجاعت، با страсть، و با مسئولیت کامل نسبت به هر لحظه. و فلسفهٔ کامو، راهنمای عملی برای چنین زیستی در عصری است که خدایان مردهاند و جهان خاموش است. تنها از دل چنین زیستی است که مرگی متعالی نه خودکشیای حقیر متولد میشود.