دیشب خوابش رو دیدم، امروز مُرد!

◄ داستان های عجیبی را که در آن‌ها فردی می گوید «خواب کسی را دیده است که سالها او را ملاقات نکرده یا به او فکر نکرده است و صبح که از خواب بیدار شده دیده نامه ای از او جلوی در خانه است یا بیدار شده و به او خبر رسیده است که آن فرد، همان شب، فوت شده است» را چگونه توجیه می‌کنید؟
شاید چنین اتفاقاتی برای خودتان هم رخ داده باشد.

چنین تقارنهایی را چگونه می توان توجیه کرد؟
خب، محتمل ترین توجیه این است که این اتفاقات همانی است که از نامشان بر می آید:
هم‌زمانی و دیگر هیچ!

نکته اصلی این است که ما فقط زمانی زحمتِ بازگوییِ هم‌زمانی‌های عجیب را به خود می دهیم که اتفاق بیافتند نه زمانی که اتفاق نمی افتند!

نمی شود کسی بگوید: «دیشب خواب دایی ام را دیدم که سالها بود به او فکر هم نکرده بودم و صبح که بیدار شدم دیدم که شب پیش نمرده است!!»

هر چه این هم‌زمانی‌ها مرموزتر باشد، احتمال پخش خبرش هم بیشتر است.

گاه این گونه اتفاقات چنان به چشم فرد مهم جلوه می کنند که بی‌معطلی نامه‌ای به یکی از روزنامه ها می‌فرستد؛ مثلا برای اولین بار بانوی هنرپیشه ای به خوابش می آید که مدتها پیش معروف بوده و خیلی وقت است که دیگر به فراموشی سپرده شده است سپس، وقتی که بیدار می شود، باخبر می شود که آن بازیگر، همان شب، مرده است.
«آخرین دیدار» در رؤیا... چقدر مرموز!
اما لحظه ای به اتفاقی که افتاده است بیاندیشید...

برای این که یک هم‌زمانی به روزنامه گزارش شود، لازم است فقط یک نفر، از میان میلیون ها خواننده ای که ممکن است به روزنامه نامه ارسال کنند، آن را تجربه کند.
فقط در بریتانیا، روزانه ۲۰۰۰ نفر می میرند و حتما، هر شب صدمیلیون نفر هم خواب می بینند.
وقتی که از این منظر به قضیه بنگریم، مطمئنا باید انتظار داشت که هر از گاهی کسی از خواب برخیزد و متوجه شود که کسی که خوابش را می دیده است، همان شب، مرده است.
و فقط همین ها هستند که ماجرایشان را برای روزنامه ها ارسال می کنند...

از کتاب «جادوی واقعیت»
نوشته: ریچارد داوکینز