خیلی وقتها یه پیام، یه آهنگ یا حتی یه عطر، آدم رو پرت میکنه به یه دنیای دیگه. غرق میشی و دوباره لحظهبهلحظهش رو زندگی میکنی.
منم با پیام پسرعمهم و دیدن شمارهی بابام، دوباره همهی اون خاطرهها ریخت جلوی چشمم.
تنها چیزی که منو برگردوند به حال، صدای شیدا بود؛ باریستای کافه. اومده بود بیرون یه سیگار بکشه و یه تماس بگیره.
گفت: «کجایی دختر؟ چند بار صدات زدم، انگار نه انگار!»
بعد خندید و گفت: «نکنه عاشق شدی؟»
لبخند زدم و گفتم: «نه بابا، عاشقی کجا بود… تو فکر بودم.»
یه مکث کردم، ولی نتونستم جلو خودمو بگیرم. یهو پرسیدم:
«راستی شیدا… از آقا نادر خبر داری؟ همون آقاهه که…»
نزاشت حرفم تموم شه. گفت: «دایی نادر رو میگی؟»
جا خوردم. «دایی نادر؟!»
گفت: «آره، دایی امیرعلیه دیگه… صاحب کافه.»
گفتم: «اوه، چه جالب! پس چرا چند روزه آفتابی نشده؟»
گفت: «اونطور که شنیدم، چند شب پیش وقتی از کافه میرفته خونه، قلبش میگیره. میبرنش بیمارستان. الانم بستریه. امروز امیرعلی گفت میره عیادتش.»
یههو دلم ریخت. چطور ممکن بود؟ حالش که خوب بود… اصلاً فکرشم نمیکردم.
حسابی دمق شدم. حالا فهمیدم نگرانیم بیدلیل نبوده و از اینکه بهش بدبین شده بودم، حس بدی گرفتم.
اونقدر همونجا منتظر موندم تا امیرعلی اومد. حال آقا نادر رو پرسیدم. گفت: «تا چند روز دیگه مرخص میشه.»
گفتم: «میتونم برم ببینمش؟»
دلم میخواست قبل از اینکه دیر بشه، برم پیشش.
آدرس بیمارستان رو گرفتم و رفتم.
روی تخت دراز کشیده بود، سرم به دستش. با اینکه مریض بود و تهریشهاش بلند شده بود، هنوز هم به غایت مرتب و شیک بود.
وقتی منو دید، جا خورد. لبخند زد و گفت: «شما کجا، اینجا کجا؟»
خندیدم به شوخی گفتم: «واستون قهوه آوردم!»
گفت: «خوب شد اومدی، حوصلهم سر رفته بود.»
پرسیدم: «چی شد؟ شما که خوب بودین!»
گفت: «هیچوقت به ظاهر آدما و بالخصوص به حرفاشون دل خوش نکن.»
بعد ادامه داد: «میدونی مثل چیه؟ مثل اینه که از یه قاب عکس پر از جزئیات، با ذرهبین فقط بچسبی به یه تیکه کوچیکش.»
پرسیدم: «حالا انشاءالله خطر رفع شده؟»
خندید و گفت: «راستش پیامو گرفتم. چند وقت بود به خودم نمیرسیدم. باید بیشتر حواسم به خودم باشه.»
اون روز روم نشد ازش بخوام ادامهی داستانشو تعریف کنه.
اما بعدها، وقتی دوباره دیدمش، پرسیدم:
«آقا نادر، نگفتین بعد از قطع ارتباطتون با نوشین چی شد؟»
گفت: «یه روز توی یه همایش بودم. وقت استراحت رفتم بیرون یه سیگار بکشم. یهو یه خانم اومد کنارم. دیدم فندک نداره. بدون اینکه مستقیم نگاهش کنم، فندکم رو بهش دادم. وقتی سیگارشو روشن کرد و خواست فندکو پس بده و همزمان تشکر کرد، نگاهمون به هم گره خورد… دیدم ناهیده. جا خوردم، دهنم خشک شد نتونستم جواب بدم »
گفتم: «ناهید! چه جالب! حالا چرا انقدر تعجب کردین؟»
گفت: «شنیده بودم خیلی وقت قبل مهاجرت کرده و رفته فرانسه. انتظار نداشتم اونجا ببینمش.»
گفتم: «اِ! پس چرا ایران بود؟»
گفت: «گویا مامانش مریض بود. اومده بود یه مدت پیشش بمونه. موقتاً هم توی شرکت یکی از همدانشگاهیهامون کار میکرد.»
بعد از اون دیدار، چند بار همو دیدیم. بدون اینکه بفهمیم کی و چطور، وارد رابطه شدیم.
قرار بود شش ماه ایران بمونه؛ شد یک سال، بعد شد دو سال…
ولی من همیشه با اضطراب اینکه یه روز تنهام بذاره و بره.
گفت: «حس تازهای نبود. همیشه تا یادم میاد جذب آهنگهایی میشدم که مضمون شعرش عاشقی بود که معشوقش تنهاش گذاشته. عجیب اینکه همیشه خودمو جای همون آدم میذاشتم. نمیدونم چرا همیشه خودمو مظلوم میدیدم…کسی که بهش ظلم میشه، بدی میشه، جفا میبینه! انگار دوست داشتم توی اون نقش باشم و مورد ترحم قرار بگیرم. یا شاید تقدیرم همین بود.»
پرسیدم: «آخرش رفت؟»
گفت: «آره. دقیقاً وقتی بهش عادت کرده بودم، وقتی آیندهمو باهاش میدیدم… یه روز بدون خداحافظی، و فقط یه عکسی که پشتش رو واسم نوشته بود برام گداشت و رفت.»
مکث کرد و گفت:
« فهمیدم اصلاً یکی از دلایل اومدنش به ایران دیدن من بوده. مادرشو بهونه کرده بود. انگار میخواست هم زندگی با من رو تجربه کنه، و هم انتقام بگیره…»
پرسیدم: «حتماً ضربهی بدی خوردین…»
یه لحظه ساکت شد. نگاهش رفت به نقطهای نامعلوم، انگار داشت صحنهای رو دوباره زندگی میکرد که هنوز تموم نشده بود.
گفت: «سخت بود… نه فقط بهخاطر رفتنش. بهخاطر اینکه درست همون موقع رفت که فکر میکردم بالاخره نوبت من شده. نوبت یه زندگی آروم. نوبت اینکه یکی بمونه.»
بعد با یه لبخند کمرنگ ادامه داد:
«با خودم عهد بستم دیگه وارد هیچ رابطهای نشم. نه چون دیگه یه مرد بالغ بودم و دیگه اون شور و شوق عاشقی از سرم افتاده بود، و نه از سر عقل. از سر خستگی. از اینکه دیگه جونِ دوباره دل بستن رو نداشتم.»
دستش رو دور فنجون قهوه حلقه کرد. قهوه سرد شده بود، اما انگار براش مهم نبود.
گفت: «میدونی؟ بعضی وقتا آدم نمیترسه دوباره تنها بشه… میترسه دوباره امیدوار بشه.»
حرفی نزدم. حس کردم اینجا همون جاییه که اگه سؤال بپرسم، همهچیز فرو میریزه.
سکوت بینمون سنگین بود، اما از اون سکوتهایی که آزاردهنده نیست؛ از اونایی که پر از حرف نگفتهست.
خواستم بپرسم «بعدش چی شد؟»
ولی چیزی توی نگاهم، یا شاید توی خودم، گفت هنوز وقتش نیست.
آقا نادر جرعهی آخر قهوهش رو خورد، انگار تصمیمش رو گرفته باشه.
گفت: «بقیهش بمونه برای بعد… بعضی قصهها رو باید تیکهتیکه گفت، وگرنه آدم زیر بارش له میشه.»
بلند شد. بارونیش رو پوشید. همونطور مرتب، همونطور دقیق.
قبل از رفتن برگشت و گفت:
«فقط اینو بدون… هیچوقت فکر نکن قصهی آدمها همونجایی تموم میشه که تو فکر میکنی.»
در کافه که بسته شد، من موندم و کلی فکر توی سرم.
و اینکه چرا بعضی آدمها درست وقتی تصمیم میگیرن دیگه دل نبندن، زندگی دوباره سر راهشون میایسته.
ساکت شدم.
نه چون حرفی نداشتم،
چون حس کردم اینبار قصه دیگه فقط مال آقا نادر نیست.
یهو متوجه شدم دارم خودم رو میکشم عقب،
مثل کسی که از لبهی یه خاطره میترسه جلوتر بره.
نه خاطرهی اون…
خاطرهی خودم.
به فنجون قهوهم نگاه کردم. سرد شده بود.
اما دستم هنوز دورش حلقه شده بود، انگار ول کردنش جرأت میخواست.
با خودم فکر کردم بعضی آدما فقط قصهی بقیه رو گوش میکنن
چون هنوز بلد نیستن قصهی خودشون رو بشنون.
یا شاید هنوز آمادگیش رو ندارن.
میدونستم چیزهایی از زندگیم هست
که هیچوقت بلند گفته نشده.
چیزهایی که فقط توی سکوت،
بین صدای قاشق و فنجون،
بین رفتن و نیومدنِ آدمها،
خودشون رو نشون میدن.
جایی توی ذهنم باز شده بود
که مدتها قفلش کرده بودم.
قصهی آقا نادر تموم نشده بود.
قصهی من هم همینطور.
فقط فرقش این بود
که تا امروز
من فقط شنونده بودم.
اینبار به آقا نادر و سرگذشتش فکر نمیکردم به خودم و تقدیرم فکر میکردم. نمیخواستم نقش مظلوم داستان رو بازی کنم. وقتی به داستان زندگی خودم فکر میکردم نقشی جز نقش یه آدم مظلوم جفا دیده رو نمیدیدم و انگار این خودم بودم که این نقش رو برای خودم انتخاب کرده بودم.
توی فکر خودم غرق بودم که یهو با شنیدن اسمم رشته افکارم از هم پاره شد..
«رعنا! رعنا! کجایی دختر؟
امیر بود، شوهرم. پنج سالی باهم ازدواج کرده بودیم و از امیر دو تا بچه داشتم یه دختر و یه پسر. امیر مرد بدی نبود و به زندگیمون میرسید. هر چی میخاستیم واسمون فراهم میکرد و هوای بچه هامون رو داشت. حسابدار یه شرکت مهندسی بود تا دیروقت کار میکرد. ولی نمیدونم چرا سال به سال هر چی بیشتر میگذشت از هم دورتر میشدیم انگار فقط دو نفر بودیم که زیر یه سقف زندگی میکردیم.
اون شب فهمیدم فاصله همیشه با دعوا شروع نمیشه.
گاهی خیلی آروم،
بین «خوب بودن» و «با هم بودن» اتفاق میافته.
جایی که زندگی سر جاشه،
اما دلها نه.
این داستان ادامه داره.
