فیا·۲۳ روز پیشسایهای میان ما - قسمت 10خیلی وقتها یه پیام، یه آهنگ یا حتی یه عطر، آدم رو پرت میکنه به یه دنیای دیگه. غرق میشی و دوباره لحظهبهلحظهش رو زندگی میکنی.منم با پی…
فیا·۲ ماه پیشسایهای میان ما - قسمت ۹پرسیدم: «یک سال بعد؟»گفت: «آره، ولی برای امروز کافیه. من هیچوقت این خاطرات رو برای کسی تعریف نکردم. نمیدونم چی شد امروز اینجا برات گفتم.…
فیا·۳ ماه پیشسایهای میان ما - قسمت ۸وقتی آقا نادر برام تعریف کرد چه اتفاقی برای نوشین افتادهو اینکه نوشین و مادرش چیها بهش گفتن…خشکم زد.واقعاً وحشتناکه.آدم اصلاً از فردای خو…
فیا·۳ ماه پیشسایهای میان ما - قسمت ۷دو سه روزی گذشت، اون هم در سکوت.نه که حرفی نداشته باشم… داشتم. دلم میخواست داد بزنم. هزار تا سؤال توی ذهنم میچرخید.میخواستم بدونم تو چه…
فیا·۳ ماه پیشسایهای میان ما - قسمت ۶دانشجوی معماری بودم. همیشه یه دوربین دستم بود. از بناهای تاریخی، از ساختمانهایی که توجهم رو جلب میکردن، حتی از یه آبجکت ساده وسط خیابون ع…
فیا·۴ ماه پیشسایهای میان ما - قسمت ۵نادر گفت:«میدونی… من همیشه عاشق سفر بودم. ولی سفرهایی که پدرم میبردمون هیچوقت برنامهریزیشده نبود. یه روز صبح از خواب بیدار میشدیم، می…
فیا·۴ ماه پیشسایهای میان ما - قسمت ۴نادر با پوزخند تلخی گفت: «آره دیگه… کلی اصرار کردن که باید ببریم ماهعسل.»و بعد، یک مکث طولانی و غرق افکار خودش شد.من چیزی نگفتم. راستش، یه…
فیا·۴ ماه پیشسایهای میان ما - قسمت ۳هفتههای اول زندگی با نوشین مثل یک رویای قشنگ بود.همهچی پر از شادی و دعوت و رفتوآمد؛ از این خونه به اون خونه، مهمونیهای خانوادگی، خنده،…
فیا·۵ ماه پیشسایهای میان ما - قسمت ۲حال و هوای عجیبیه؛ شرکت توی مراسم نامزدی خودت رو میگم. آره والا!آقا نادر خندید و گفت: «شرط میبندم تا حالا کسی به حال و هوای داماد بیچاره ت…
فیا·۵ ماه پیشسایهای میان ما -قسمت ۱اولین بار، آقا نادر با ظاهر مرتب و رفتار منظمش توجهم را جلب کرد. ژاکت طوسی پوشیده بود با شلوار زرشکی، بهغایت تر و تمیز، خوشبو و خوشتیپ.…