ویرگول
ورودثبت نام
farzaneh seif
farzaneh seifفرزانه
farzaneh seif
farzaneh seif
خواندن ۱ دقیقه·۹ ماه پیش

کاش می‌شد یه ژن رو پاک کرد…

اگه یه دکمه بود که می‌زدم و یکی از ویژگی‌های ارثیم رو حذف می‌کردم، بدون لحظه‌ای تردید، رو دکمه‌ی غم‌خوار بودن میزدم.

یه وقت‌هایی آدم به فراخور شرایط و حالش غم‌خوار می‌شه؛ در لحظه مهربونیش گل می‌کنه یا دلش برای فلان آدم مهم زندگیش می‌سوزه. ولی وقتی این ویژگی مثل ژن غالب از بابابزرگ به مامان و از مامان هم به من رسیده، و شده یه‌جور سندروم ملی فامیلی، دیگه اسمش مهربونی نیست، اسمش خستگیه!

غم زندگی خودم بس نیست، غم بابای دوستمم می‌خورم که چند ماهه کار نداره.

غصه‌ی گربه‌ی محله که گویا به خاطر اینکه دیگه ته‌مونده‌ غذایی تو محل پیدا نمی‌کرد، مهاجرت کرده را هم باید بخورم.

می‌خوام یه کافه برم، می‌گم خب الان چقدر هزینه‌ها رفته بالا… اونایی که نمی‌تونن برن چی؟

به این میگن غم‌خوار بودنِ افراطی در شرایط اقتصادیِ اضطراری.

راستش یه جاهایی به خودم می‌گم کاش این ویژگی بود که میشد از تنظیمات خاموشش کنم. مخصوصاً تو این روزا که گرونی باهات سلام و علیک داره، تورم شده هم‌خونه‌ت، و هر روز یه خبر تلخ از راه می‌رسه.

تو این شرایط، آدم اگه بخواد غم همه‌چی رو بخوره، باید یه معده‌ی فولادی و اعصاب سیمانی داشته باشه. که خب من ندارم. نسل ما نداره. ما بیشتر از اینکه بخندیم، بلدیم بغض کنیم.

کاش می‌شد فقط یه بار، فقط یه بار، با خیال راحت، با دلی سبک، بدون اینکه ته ذهنم فکر کنم یکی یه جای دیگه داره زجر می‌کشه، قهوه‌ام رو بخورم و لبخند بزنم.

ولی خب، ژن‌ها شوخی ندارن…

غممای اسمارت ژن
۶
۰
farzaneh seif
farzaneh seif
فرزانه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید