در این پست میتونید یه مرور سریع داشته باشید به کتاب «۲۰ هزار فرسنگ زیر دریا» (20,000 Leagues Under the Sea) اثر ژول ورن
*هشدار لو رفتن داستان*
در سال ۱۸۶۶، جهان درگیر شایعاتی درباره یک هیولای دریایی شده که گفته میشود توسط چندین کشتی در نقاط مختلف دنیا دیده شده است. این هیولا در مقالات روزنامهها، ترانهها و نمایشها به تصویر کشیده میشود. پس از آنکه این موجود سوراخ بزرگی در کف یک کشتی مسافربری اهل کبک ایجاد میکند، همه کشتیهای غرقشدهای که علت نابودیشان نامشخص بوده، به این موجود مرموز نسبت داده میشوند.
پیِر آروناکس[1]، استاد تاریخ طبیعی اهل پاریس، به تازگی پس از ۶ ماه پژوهش میدانی در نبراسکا به نیویورک بازگشته است. او نویسنده کتابی با عنوان «اسرار ژرفاهای ناشناخته زیر دریا[2]» است و به همین دلیل به عنوان کارشناس درباره ماهیت احتمالی این هیولای اسرارآمیز با او مشورت میشود. آروناکس استدلال میکند که این موجود به احتمال زیاد نوعی نهنگ شاخدار غولپیکر[3] است. از او دعوت میشود تا به یک مأموریت اکتشافی با کشتی جنگی نیروی دریایی آمریکا به نام «آبراهام لینکلن» برای یافتن هیولا بپیوندد و او با اشتیاق این دعوت را میپذیرد. خدمتکار وفادارش، مردی فلاندری[4] به نام کنسیل[5]، نیز او را همراهی میکند.
فرماندهی کشتی بر عهده کاپیتان فاراگوت[6] است که یافتن و نابود کردن هیولا را مأموریت شخصی خود میداند. فاراگوت جایزهای ۲۰۰۰ دلاری برای نخستین فردی که هیولا را ببیند تعیین میکند. یکی دیگر از افراد حاضر در کشتی، نیزهاندازی ماهر به نام ند لند[7] است؛ مردی ۴۰ ساله اهل کبک. با وجود تفاوتهای زیاد در شخصیت، ند و آروناکس به دلیل پیوندهای جغرافیایی کشورهایشان با یکدیگر صمیمی میشوند.
پس از مدتها جستوجوی بینتیجه، فاراگوت اعلام میکند اگر تا سه روز آینده هیولا پیدا نشود، مأموریت لغو خواهد شد. اما در روز آخر ند موجودی را میبیند که در آب با نوری شدید میدرخشد. کشتی آبراهام لینکلن ابتدا عقبنشینی میکند، اما وقتی به نظر میرسد هیولا کاملاً به خواب رفته است، پیشروی کرده و حمله میکند. ند آن را با نیزه میزند و در همین لحظه، فوارههایی از آب از موجود بیرون میزند و آروناکس را به درون دریا پرتاب میکند. آروناکس و کنسیل نزدیک است غرق شوند. آروناکس سرانجام بیهوش میشود و وقتی به هوش میآید، خود را روی همان «هیولا» مییابد—که در واقع اصلاً هیولا نیست، بلکه یک زیردریایی است. ند و کنسیل نیز آنجا هستند و هر سه توسط مردانی نقابدار به سلولی شبیه زندان برده میشوند. مردی بلندقد به همراه همراهی کوتاهقد وارد سلول میشوند و به زبانی صحبت میکنند که آروناکس آن را نمیشناسد. اسیران تلاش میکنند خود را به انگلیسی، فرانسوی، آلمانی و لاتین معرفی کنند، اما هیچ واکنشی دریافت نمیکنند.
پس از آنکه آروناکس دوباره به خواب میرود و بیدار میشود، همان مرد بلندقد—فرمانده زیردریایی، کاپیتان نمو[8]— با فرانسوی کاملاً روان و بدون لهجه خود را معرفی میکند. او توضیح میدهد که این مردان را به عنوان اسیران جنگی در اختیار گرفته است. نمو از جامعه و «قوانین احمقانهاش[9]» گریخته است. او از تحسینکنندگان آثار آروناکس درباره اعماق دریاست و مشتاق است «دنیا افسانهای و اعجابآور[10]» اقیانوس را به او نشان دهد. نمو موزه و کتابخانهای شگفتانگیز با مجموعهای عظیم از اشیای گوناگون به آروناکس نشان میدهد و توضیح میدهد که زیردریایی، که ناتیلوس[11] نام دارد، با نیروی برق کار میکند. سپس اعلام میکند که آروناکس و همراهانش تا پایان عمر به عنوان زندانی روی این کشتی خواهند ماند.
نمو و آروناکس در سالن کشتی سیگارهایی از جلبک دریایی میکشند و نمو توضیح میدهد که مهندسی است که زیردریایی را مخفیانه خودش ساخته و همچنین ثروتی افسانهای دارد. ناتیلوس به طور دورهای برای ذخیره اکسیژن به سطح آب میآید و سپس دوباره به اعماق فرو میرود. روزی نمو مخزنهای اکسیژن قابل استفاده در زیر آب را به آروناکس، ند و کنسیل نشان میدهد و آنها برای شکار به «جنگلهای زیرآبی جزیره کرسپو[12]» میروند. در جریان این سفر، ۲ کوسه آدمخوار از کنارشان عبور میکنند، اما خوشبختانه متوجه آنها نمیشوند.
کریسمس میگذرد، بیآنکه جشنی در کشتی برگزار شود. در نخستین روز سال ۱۸۶۸، کنسیل سال نو را به آروناکس تبریک میگوید و آروناکس با خود میاندیشد که آیا اسارتشان به زودی پایان خواهد یافت یا نه. اندکی بعد، ناتیلوس در جزیرهای در تنگه تورس[13] به گل مینشیند و نمو به ۳ اسیر اجازه میدهد جزیره را بگردند. آنها از قرار گرفتن دوباره بر خشکی سر از پا نمیشناسند و مشتاق شکار و خوردن گوشت قرمز میشوند. با انواع شگفتانگیزی از جانوران روبهرو میشوند و با حرص به شکار پرندگان و پستانداران میپردازند، اما سرانجام بومیان پاپوآ[14] با پرتاب سنگ آنها را از جزیره میرانند. کمی بعد، جزر و مد بالا میآید و ناتیلوس از محل بهگلنشستگی رها میشود.
اسیران کمکم به زندگی تکراری خود در ناتیلوس خو میگیرند. در مقطعی، نمو از چیزی که با تلسکوپش میبیند به شدت آشفته میشود و ۳ مرد را به طبقات پایین میفرستد و با دارو بیهوششان میکند. روز بعد، نمو از آروناکس میخواهد به یکی از ملوانانش که دچار جراحت شدید سر شده کمک پزشکی برساند. آروناکس نمیتواند او را نجات دهد و مرگ ملوان، نمو را عمیقاً درهم میشکند.
پس از عبور از خلیج بنگال، کشتی به جزیره سیلان میرسد که به صید مروارید مشهور است. آنها در یک مأموریت صید مروارید شرکت میکنند و در جریان آن، نمو جان خود را به خطر میاندازد تا غواص مرواریدی ناشناس را از حمله کوسه نجات دهد. کمی بعد ناتیلوس وارد دریای مدیترانه میشود و این موضوع اسیران را به فکر فرار میاندازد. آروناکس نگران است که اگر تلاش برای فرار ناکام بماند، برای همیشه امید آزادی را از دست بدهند. اما زیردریایی با شتاب از مدیترانه عبور میکند و فرصتی برای فرار باقی نمیگذارد. اندکی بعد، آنها دوباره به اقیانوس اطلس بازمیگردند.
ند که مصمم به فرار است، نقشهای میکشد و آروناکس دچار یک دوگانگی شده است: از یک سو آزادی همراهانش را میخواهد و از سوی دیگر از ترک ناتیلوس و فرصتهای بیهمتای پژوهشی آن اندوهگین است. در گفتوگویی با نمو، آروناکس درمییابد که نمو ثروتش را از غارت گنجینههای کشتیهای غرقشده و فروش آنها به دست آورده است. آروناکس میپرسد آیا بهتر نیست این ثروت با جهان تقسیم شود، اما نمو با خشم پاسخ میدهد که در همبستگی با «ستمدیدگان جهان[15]» عمل میکند. با این حال، زیردریایی بیش از حد از اروپا دور شده و ند ناچار میشود نقشه فرارش را کنار بگذارد—امری که به نوعی مایه آسودگی خاطر آروناکس میشود. آروناکس به مطرح کردن موضوع آزادیش با نمو میاندیشد، اما نگران است که گفتوگو به بدی پیش برود؛ چرا که نمو در این اواخر گوشهگیر و خشمگین شده است. کشتی به سوی قطب جنوب میرود و از آبهایی پر از کوههای یخی عبور میکند. نمو پیشنهاد میکند از زیر «سد بزرگ یخی» عبور کنند که اقدامی بسیار خطرناک است. او پس از گفتوگو با آروناکس، تصمیم میگیرد این کار را انجام دهد.
با استفاده از ابزارهای علمی و سنجش زاویه نور، نمو و خدمه تشخیص میدهند که به قطب جنوب رسیدهاند. نمو بلافاصله اعلام میکند که این سرزمین را «به تصرف خود» درآورده است. هنگام دور شدن، کوه یخی در حال سقوط به ناتیلوس برخورد میکند و آن را در قفسی از یخ جامد گرفتار میسازد. نمو با خونسردی میگوید تنها 2 روز هوای قابل تنفس باقی مانده است. همه به تلاش برای شکافتن یخ مشغول میشوند؛ سختترین کار زندگی آروناکس که به نظر میرسد محکوم به شکست است. اما درست زمانی که کمبود اکسیژن اثر خود را نشان میدهد، نمو به این فکر میافتد که با آب جوش اطراف زیردریایی را ذوب کند. این نقشه بهطرزی معجزهآسا موفق میشود، هرچند آروناکس پیش از رهایی بیهوش میشود. کسی او را به سکوی زیردریایی میبرد و او با ولع هوای تازه را فرو میدهد.
پس از این حادثه هولناک، کشتی از اقیانوس اطلس در امتداد آمریکای لاتین بالا میرود و سرانجام به باهاما میرسد، جایی که مورد حمله یک اختاپوس غولپیکر قرار میگیرند. یکی از ملوانان در چنگال اختاپوس کشته میشود و افسردگی نمو شدت میگیرد. آروناکس نیز عمیقاً از این مرگ متأثر میشود. ند آنچنان تشنه آزادی است که تا مرز فروپاشی پیش میرود. نمو فاش میکند که دستنوشتهای درباره «دانش خود از دریا» نوشته که زندگینامهاش را نیز در بر دارد. آروناکس امیدوار میشود که این نشانه پایان تبعید خودخواسته نمو و انتشار کتاب باشد. او موضوع آزادی را پیش میکشد، اما نمو با خشمی شدید واکنش نشان میدهد. در همین هنگام، زیردریایی درگیر طوفانی سهمگین میشود.
پس از آنکه زیر از سواحل آمریکای شمالی از آب بیرون میآید، زیردریایی به مکانی میرسد که نمو با وقاری اندوهگین آن را اعلام میکند. او از کشتی غرقشدهای در این نقطه یاد میکند و با احترام میگوید نامش «انتقامجو[16]» بوده است. آروناکس درمییابد که نیروی محرکه نمو خشمی سوزان و عطش انتقام است. در دوردست، آروناکس، کنسیل و ند یک ناو جنگی میبینند، بیآنکه بدانند متعلق به کدام کشور است. به فرار با آن امید میبندند، اما درمییابند که آن کشتی ناتیلوس را دشمن میپندارد.
نمو اعلام میکند که او «ستمدیده[17]» است و کشتی ناشناس «ستمگر[18]». سپس از زیر به آن حمله میکند، آن را نابود میسازد و همه سرنشینانش را میکشد. آنگاه به اتاق خوابش میدود، مقابل پرتره یک زن و دو کودک میایستد و با نالهای هیستریک میگرید. آروناکس وحشتزده میشود و احساس میکند درک خود از واقعیت را از دست میدهد. حدود دو هفته بعد، ند بار دیگر اعلام میکند که زمان فرار فرا رسیده است. آنها شبانه مخفیانه بیرون میزنند و نزدیک است با نمو روبهرو شوند، اما در همان لحظه زیردریایی در گردابی عظیم نزدیک نروژ گرفتار میشود؛ گردابی که به این شهره است که کسی را زنده نگذاشته است.
آروناکس بیهوش میشود و در یک کلبه ماهیگیری در جزیرهای نروژی به هوش میآید، در حالی که ند و کنسیل کنارش هستند. او هرگز نمیفهمد بر سر نمو یا ناتیلوس چه آمده است، هرچند امیدوار است خشم درون جان نمو فروکش کرده باشد. با وجود همه چیز، همچنان باور دارد که او و نمو پیوندی ویژه دارند؛ پیوندی برخاسته از عشق و درکی ژرف و مشترک از دریا.
[1] Pierre Arronax
[2] Mysteries of the Unsounded Depths Undersea
[3] narwhal
[4] Flemish
[5] Conseil
[6] Farragut
[7] Ned Land
[8] Nemo
[9] stupid law
[10] fairyland of marvels
[11] Nautilus
[12] Crespo
[13] Torres Strait
[14] native Papuans
[15] the oppressed people of this world
[16] Avenger
[17] the oppressed
[18] oppressor