
نیم ساعت زودتر رسیده بودم.
همهی وجودم پر از استرس بود، و بغضی راه گلویم را گرفته بود، ولی نمیخواستم در اتاق مشاوره بغضم بترکد. دلم نمیخواست کسی برایم دلسوزی کند. روبروی ساختمان مرکز مشاوره، روی یک نیمکت نشستم، نفس عمیق کشیدم و سعی کردم آرام شوم.
درست کنار ساختمان، یک آموزشگاه موسیقی بود. همان لحظه یادم افتاد که قبل از ازدواج، به عماد گفته بودم دوست دارم بعد عقد با هم کلاس موسیقی برویم. گفته بودم یک فعالیت مشترک، کمکمان میکند صمیمیتر شویم.
ناگهان اشک هایم جاری شد، گریه کردم برای تمام رویاهایم، برای همهی آن خیالهایی که حالا میان این سنگفرشها له شدهاند.
روبهروی کلاس موسیقی نشسته بودم، اما قرار بود وارد ساختمان کناری شوم: مرکز مشاوره برای طلاق. اشکهایم را پاک کردم، بلند شدم و داخل رفتم.
مشاور پرسید: – چند وقته ازدواج کردید؟
– سه ماه.
– چرا میخواید جدا شید؟
– چون همسرم دوستم نداره.
سکوت کرد. بعد پرسید:
– اگه دوستت نداشت، چرا اومده خواستگاری؟
همین را بارها از خودم پرسیده بودم،چرا اومد؟چرا وقتی میدونست دوستم نداره،اومد؟چرا وقتی گفتم با تمام قلبت اومدی، تأیید کرد و اومد؟
از دنیای ذهنم برگشتم و گفتم: فکر میکرده علاقه بعداً بهوجود میاد، فکر کرده معیارهای دیگه مهمترن.
گفت این رو خودش گفته؟ تایید کردم.
مشاور رو کرد به عماد و پرسید: دوستش نداری؟ جوابی داد مبهم، دوپهلو، مثل همیشه.
مشاور شروع کرد از پیامدهای طلاق گفتن، از اینکه زن بیشتر آسیب میبینه، از اینکه برچسب طلاق همیشه میمونه، از اینکه آدمها تغییر میکنن و نباید زود تصمیم جدایی گرفت.
تمام توانم رو جمع کردم، بغضم رو قورت دادم و گفتم: ((اگه روزنهی امیدی می دیدم درخواست طلاق نمیدادم. من برای این رابطه جنگیدم، ولی رابطه با تلاش یکطرفه زنده نمیمونه. دیگه خستهام، نمیتونم برای اندکی محبت،تقلا کنم.))
گفتم:(( توی این سه ماه، به اندازهی یک عمر زخمی شدم، دیگه میخوام خودم رو نجات بدم، نمیخوام ناجی رابطه باشم.))
من گفتم و گفتم،اما عماد فقط سکوت بود،سکوتی که هر لحظهاش، یک زخم تازه بود. یک بار هم نگفت که من دارم اشتباه میکنم.یک بار نخواست نگه م دارد.
و این سکوت، قلبم را شکست.
مشاور خمیازه کشید،گوشیاش را نگاه کرد، بعد با خونسردی گفت: ((خب، وقت تموم شد.به نظر من، شما دو تا میتونید زندگی کنید. زیادی دارید شلوغش میکنید.)) گفت عماد باید یاد بگیره کمی محبت کنه و من نباید سخت بگیرم.
انگار اصلا حرفهایم را نشنیده بود.
از در که بیرون آمدم، خالی خالی بودم.رفتم خانه، سردرد بدی داشتم.
وقتی رسیدم، خواهرم کنار تلویزیون نشسته بود و به رادیو گوش میداد.گفت:((میدونی اینا منو میشناسن... باهام حرف میزنن، میدونی من معروف شدم.))
سرم را به علامت تأیید تکان دادم.
رفتم توی اتاق، چراغ را خاموش کردم و تا صبح گریه کردم.