
.
پریروز از صبح تا ظهر آسمان مثل عصرها بود؛ انگار ظهر ناگهان غروب کرده باشد. ساعت چهار بعد از ظهر هوا تاریک شده بود. آنقدر که ناخوداگاه آمادهی نماز مغرب شدم. بعد همسرم گفت: « واست کجاست، تازه ساعت چهار است». و من نفسی آسوده کشیدم.
تاریکی آسمان، بیاراده باعث شده بود در کارهایم عجله کنم. مدام حس میکردم روز تمام شده و حجم سنگین کارهای من روی زمین مانده است. به همین خاطر مثل یک پروانهی سرگردان، از اینطرف به آنطرف میپریدم و به هر کاری فقط سُک میزدم و به سراغ کار بعدی میرفتم. تو گویی مثل گیج و منگها دور خودم میچرخیدم. خلاصه اینکه: مضطرب بودم و عنان رفتارم به دست این اضطرابِ لعنتی افتاده بود.
همهی اینها زیر سرِ بخشِ ناخوداگاه مغزم بود. همان قسمتی که غالب اوقات بر اریکهی مدیریت مینشیند و گستاخانه کنترل همهی امور را به دست میگیرد، و تا وقتی حواسمان جمع نشود و وارد فازِ "خودآگاه" نشویم و او را از روی کرسیِ حکومت بلند نکنیم، همچنان به ریاستش ادامه میدهد.
من اسمش را گذاشتهام قُلی. چون قدیمها یک قلیِ بدقواره در محلهمان داشتیم که خیلی فضول بود و در هر ماجرای بی ربط و باربطی خودش را وسط میانداخت و قیمهها را میریخت توی ماست.
این یکی قُلی هم فضول محلهی وجود ماست. به او میدان بدهیم، حتی خوابهایمان را هم اداره میکند. خاطرات گذشته و خیالات آینده را به هم پیوند میزند و یک چرت و پرتِ بی سر و ته را وارد حوزهی خوابهایمان میکند. هرچقدر هم از روی صندلی پرتش کنی پایین، باز از رو نمیرود.
مثلا چند وقت قبل رفتم سر مزار مادربزرگم که عاشقش هستم. عصر همان روز به مطب دکتر زنان رفتم و دکترِ بامزه اصرار داشت که خانهام به یک بچهی گوگولی احتیاج دارد. همان شب خواب دیدم مادربزرگ مرحومم، فرزندم را که هنوز پا به عرصهی وجود نگذاشته را بغل کرده و شیر میدهد.
آخرْ خواب هم انقدر بی سر و ته و چِرت؟ لااقل به جای کاراکترِ شیر دهنده، یکی از عزیزان زنده را قرار میدادی لامصب.
مخلص کلام اینکه این قُلیِ الدنگ، خیلی چشم دریده و نابلد است. حواست باشد کنترل خواب و بیداریات را به دست نگیرد. راهش چیست؟ مفصل است. ولی مختصرش اینکه:
اجازه نده احساساتت تو را مدیریت کنند! خلاص.
✍ #فاطمه_سادات_جزائری