ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه صاد
فاطمه صادواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه صاد
فاطمه صاد
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

اغشته به ترس

دو یا سه دقیقه مانده به اذان صبح دو مرتبه جنگنده سفره‌ی صبحانه‌اش را برای ما اورد! خواهرم تا یک ساعت گریه‌اش بند نمیامد، از پنجره صدای جنگنده و انفجار میامد و از ان طرف اتاق صدای هق‌هق. زیر پایمان میلرزید. چیزی بیشتر از احساس ترس بود. نمیدانم من خودِ ترس بودم یا خودِ ترس من بود، یکی شدیم. اغشته به هم. من اغشته به ترس، ترس اغشته به من! عکسهایی از شمالِ ایران شهرهایی را نشان میداد که اسمانشان را رنگین‌کمان گرفته بوده، طهران هم طبق معمول همینکه در اسمانش دود نباشد ما عشق میکنیم! رنگین‌کمان پیشکش‌مان. بابا و برادرم و پسرک اراشی بازی میکنند، من هم منچ و بهشت‌اشپزی! شما هم امتحان کنید، امروز کلی چلومرغ و ته‌چین و قرمه‌سبزی به دستِ خلق‌الله دادم، اما خب در واقعیت حتی از بوی کته‌ی خالی هم بیزارم. مامان هروقت میخواهد شروع به غذا پختن کند اطلاع میدهد که از اتاق بیرون نیایم و پنجره را باز کنم. اینجا اوضاع اصلا خوب نیست، بوی خون و انفجار و دود و غذا و باروت با هم هیچ فرقی نمیکنند. لرزش دست و پا و لرزش ساختمان در هم امیخته میشوند. همه چیز به هم پیچیده، مغزم دیگر توان پردازشِ اینکه چه کسی کجاست را ندارد، صدا که میاید به تمام لیست مخاطبینم پیام میفرستم، بیشترشان از این خراب‌شده رفته‌اند، اما من و مغز و روحم در این خراب‌شده گیر افتاده‌ایم. در این طهران عزیزم که خراب شده و عنقریب است که به یغما برود. عطیه امروز یاداوری کرد هفت روز تا عید نوروز مانده! واقعا؟ بعد از یا مقلب القلوب ولابصار تلویزیون توپ در میکند یا جنگنده؟ از اینکه با صدای بمب و انفجار سال را اغاز کنم مثل چی میترسم. گمانم دیگر من خودِ ترس باشم. یا ترس من است. چمیدانم.

۲۲ اسفند ۱۴۰۴

ـ ۱۱۱

ترساحساس ترسشمال ایرانعید نوروز
۵
۰
فاطمه صاد
فاطمه صاد
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید