ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

اقای شهشهانی

دوشنبه اقای شهشهانی همسایه‌ی روبه‌روی از طرفِ کوچه مُرد. یعنی دوشنبه‌ای که رد میشدم نوه‌هایش داشتند بنر میزدند، پس یحتمل یکشنبه تمام کرده، نمیدانم. امروز از راه‌پله پایین میامدم تاج گل‌ها داخلِ حیاط‌شان معلوم بود. ناشکری‌ است اگر بگویم ایکاش اقای شهشهانی بودم. در اصل هم ته دلم نمیخواهم اقای شهشهانی باشم و یکشنبه تمام کرده باشم. دلم میخواهد صبح از خواب بلند شوم، مسواک بزنم، موهایم را دو گیس کنم، سرمه به چشمانم بکشم، ظهر بروم نمازخانه یکی از ان چادر گل‌ریزها را بردارم گره بزنم و بایستم رو به قبله. یا نه، دلم میخواهد یکی از ان چادر گل‌ریزها را بکشم روی سرم و زیرش زار زار گریه کنم. یا اصلا نه. یکی از ان چادر گل‌ریزها را بردارم و بکشم سرم و غیب شوم. از چادر گل‌ریزهای نمازخانه خوشم میاید، با اینکه بی‌شک تشبیهِ احمقانه‌ای‌ست وقتی سرم میکنم احساس میکنم یک ابرقهرمان واقعی‌ام! وقتی گره میزنم قامت میبندم، در انِ واحد احساس میکنم شجاع‌ترین و ضعیف‌ترینِ ادمیانم. دلم میخواهد بجای همه‌چیزم یک چادرِ گل‌ریز بگذارم در کوله‌ام بروم تا کجا‌ها و زیر چادر گل‌ریز پنهان شوم. زیرِ یک تکه پارچه. یک تکه پارچه‌ی امن و ابرقهرمانی، که نه مالکیت دارد نه اجبار. مصوبه‌ی خودم بودن را تایید میکند و چینی‌ام را برای چند دقیقه‌ای بند میزند. بعد هم تا میکنمش میگذارمش در قفسه. سرمه را میگذارم سر جایش. موهایم را باز میکنم. بعدترش هم برمیگردم اقای شهشهانی میشوم، یکشنبه تمام میکنم.

۱۹ بهمن ۱۴۰۴

ـ ۱۴۴

دلنوشته
۱۰
۱
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید