پانزدَه.
دیروز بعد از ظهر داشتم کتاب اشپزی را ورق میزدم ببینم کِی چه چیزی درست کنم که جدید باشد، بعد از نیم ساعت ورق زدن کتاب را بستم. همان کیک همیشگی را با کمی زیاد و کم کردن دستور [همیشه میخواهم یک چیز بهترتر در بیاورم] درست کردم. به پسرک که گفتم به کیک از دَه امتیاز امتیاز بده اول انگشتان هر دو دستش را باز کرد بعد نشست پاهایش را اورد بالا گفت "اینقدر امتیاز داره". ایکاش در همهچیز از پسرک امتیاز بپرسم، اینطوری اگر بنشیند دست و پاهایش را بالا بگیرد بگوید اینقدر یا دو دستش را بازِ باز کند من راحتِ راحت باور میکنم این امتیازهای زیاد واقعا برای من است. مثلا به زندگیام از دَه امتیاز به اندازهی تعداد انگشتان پاها و دستانش روی هم امتیاز بدهد.
شانزدَه.
وقتهایی که حالم بد است و مامان میگوید بزرگ شدم و باید بزرگانهتر رفتار کنم و این حجم از ناراحتی بیهوده است و فلان، احساس میکنم در همان لحظه، از همیشه بچهتر میشوم. ان روز که مامان میگفت" مگه هنوز دوازده سالته؟" فکر کردم جملهاش که تمام شد من تبدیل به دخترک دوازده ساله شدم، نشستم گوشهی اتاق مادرجون گریه کردم که من را بازی نمیدهند. بعدش هرچقدر مامان حرفش را ادامه میداد هی کوچکتر و کوچکتر میشدم، حرفهای مامان که تمام شد فکر کنم سه سالم شده بود خوابیدم زمین گریه کردم و پا کوبیدم که خرس صورتیِ پشت ویترین را بخرند. نخریدند.
هفدَه.
کلاس هفتم که بودم با هلیا رفته بودیم کتابفروشی، کسی پسرش را صدا میزد، پسر شش_هفت سالهای که همان اسمی را داشت که همیشه میخواستم برای پسرم بگذارم. همانطور که مادرش بچه را صدا میزد، هلیا رو به من گفت: "این پسر توعه". متاسفانه پسرم نبود. امروز خواندم محمدرضا رحمانی برای "تیرانا" فرزند خیالیاش کلی چیز نوشته، خوشم امد که تنها نیستم.
۶ بهمن ۱۴۰۴
ـ ۱۵۷