ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

امنیتِ مچاله

خیلی پیش‌تر با خودم گفته بودم بعد از این تولد دیگر این جامه‌ی سیاهِ سنگین را بر سرم تحمل نخواهم کرد. "این تولد" متعلق به دست‌کم دویست روز پیش است. که فکر میکردم بعد از ان برایم ریده‌اند. اما خب نریده بودند. امروز سرِ کوچه جامه‌ی سیاهِ سنگین را از کوله‌ام دراوردم و بر سر کشیدم. فکر کردم کِی؟ از کِی دیگر مجبور به تحملِ چیزی روی سرم نیستم؟ مامان چند روز پیش کشیدم کنار و گفت خجالت نمیکشی فلانی تو را ان‌طور بیرون دیده؟. من با خودم فکر میکنم این من نیستم که باید خجل شوم، هیچ طورِ خاصی هم نبوده‌ام. فقط خودم بوده‌ام. خودم. بدونِ جامه‌ی سیاهِ سنگین بر سرم. خودم. رها از چهارچوبِ امنیتِ از کودکی تعریف شده. خودم. به‌سانِ خودم. امروز با خودم گفتم بعد از این یکی تولد دیگر جامه‌ی سیاهِ سنگین را بر سرم تحمل نخواهم کرد. "این یکی تولد" متعلق به صد و هفتاد و چهار روزِ دیگر است. که تا ان روز کی مُرده کی زنده. اگر خدا بخواهد شما زنده، من مدفون زیرِ جامه‌ی سیاهِ سنگین. مدفون زیر هر ان چیزی که ایمنی‌افرین است! هرروز و هرثانیه گوشه‌ی ذهنم یک "چرا همین الان نه" پرسه میزند! سوالی که سالهاست مغزم را میخورد که چرا یکباره بدونِ این جامه‌ی سیاه از این در وارد نمیشوم؟ مغزم مدام تکرار میکند "یک لحظه و بعد تمام. به خودت بگو دیگر کاری‌ست که شده." هیچوقت به اندازه‌ی مغزم شجاع نیستم. همیشه مغزم راه میچیند و من همیشه یک قدم عقب‌ترم. سالهاست با قاعده‌ی از سرِ فلان خیابان، تا بعد تر از سرِ همین خیابان، تا بعدترتر از سرِ کوچه‌ی خودمان، جامه‌ی سیاهِ سنگین را در کوله‌ام مُچاله میکنم و بعد به‌مثابه‌ی برق‌گرفته‌ای میگریزم. از چه؟ از خودم؟ از خودم که امنیت را در کوله‌اش مُچاله میکند؟ از خودم که سعی دارد امنیت را از جامه‌ای جدا کند؟

۱۸ بهمن ۱۴۰۴

ـ ۱۴۵

امنیتچادرحجاب اجباری
۳
۰
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید