ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

اندوهِ بی‌پرونده

نمیتوانم بنویسم! خسته‌ام و مغزم توانِ پردازشِ کلمات را ندارد. دیشب در خیابان خلوت، پنجره‌ی ماشین بالا بود و شجریان میخواند، دلم میخواست با شجریان گریه کنم، با صدای سکوتِ خیابان. با همه‌چیز. امروز صبح پایم گرفت به گلیمِ کنارِ درِ اتاق، دلم خواست گریه کنم. این گلیم دمِ در خیلی بی‌جا و مکان است، هربار یک گوشه اتاق افتاده، دلم خواست به حالش گریه کنم. فکر میکنم اندوه‌های بی‌پرونده‌ام خیلی زیاد شده‌اند و روی هم تلنبار. اتاقِ بایگانیِ مغزم نیاز به بازسازی دارد، باید جایش بیشتر بشود، دیگر نمیتوانم این‌همه اندوه بی‌پایان را یکجا نگه دارم. این‌همه اندوهِ لامکان؟ نمیتوانم. مغزم توان پردازش را ندارد.
من هرگز برای خاطر اینکه نمیتوانم فرمان زندگی‌ام را بدست بگیرم عزاداری نمیکنم و تسلیت نمیشنوم. اما این موضوع به سوگ میمانَد! مزه‌اش به تلخی میکشد، حتی گاهی با خودم فکر میکنم شوریِ روی زخم است. از اینکه حتی این نمکدان هم در دست خودم نیست عذاب میکشم. عزاداری نمیکنم، تسلیت نمیشنوم و هرگز ختمی بر پا نکردم. البته که ختم و عزاداری و تسلیت برای کسی یا چیزی‌ست که از دست رفته، چیزی که هرگز نداشتی چطور میتواند از دست برود؟ از ان اول نبوده. پس همه‌چیز سر جای خودش است. سوگ برای ان چیزی که هرگز نداشتی‌اش بی‌معنی جلوه میکند. من فرمانِ زندگی‌ام را از نزدیک ندیده‌ام! چطور برایش سوگ دارم؟ مسخره‌ است. من واقعا خیلی وقتها ادم مسخره‌ای میشوم. این ناراحتی من برای خاطرِ در دست نداشتن فرمان زندگی‌ام، تماما بی‌جا است. اندوهِ بی‌پرونده‌ای‌ست. گاهی خنده‌دار است. این اندوه اصلا رسمیتی ندارد. اینهمه اندوهِ بی‌پرونده را کجا نگه دارم؟ کجا جا بدهم؟ مغزم دیگر توان پردازش را ندارد.

۱۰ بهمن ۱۴۰۴

ـ ۱۵۳

اندوه
۸
۱
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید