
صدای من را از روز هشتم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید، بعد از دیروز فکر میکنم دیگر هیچچیز من را نخواهد ترساند. حتی این صداهای ممتدِ انفجار. اما دروغ نگویم از دیدنِ عزرائیل خیلی میترسم. خیلی به مرگ فکر میکنم. حتی مرگِ خودم. این روزها نمیدانم او روی تختِ بیمارستان و من زیرِ بمب، چقدر فرق دارد؟ ایکاش به دادم میرسید. یا حداقل به من میگفت چطور مرگ را قبول میکنند؟ امروز که داشتم فکر میکردم از مرگ مثل چی میترسم، از فاطمه پرسیدم تو نمیترسی؟ گفت "چرا از اینکه یه لا کفن دورم باشه سردم بشه میترسم" من هم مثل فاطمه. دیگر از صداها چه نزدیک و چه دور مثل قبل نمیترسم، اما از صدای اخری که بر سرم فرود اید و بعدش خیلی میترسم. امروز صبح قبل از اذان و بعد از صداهای ممتدِ انفجار، با معلمم صحبت کردم، او هم میگفت از ازدستدادنِ عزیزانش متنفر است. هیچچیز جدیدی برای گفتن نداشتم اما طولِ حرف زدن دربارهی اتفاق همانطور گریه میکردم که در طولِ اتفاق. خیلی خوشحال شدم که رفتهاند، اگر فاطمه و عطیه و عمو هم بروند، بعدش دیگر قول میدهم از صدای جنگندهای که امده در خانهمان صبحانهاش را پهن کند نترسم. زمانی که خانه لرزید اشکهایم را میگویم سرازیر نشوند. دوباره صدا امد، نمیدانم دارد چه میشود، پسرک صدا میشنود میاید مینشیند کنار من، نقاشی میکشد، حروف الفبا را تمرین میکند که به قول خودش "اگه نمردیم سواددار باشم" اگر نمردیم چرا باید در لغتنامهی پسرکِ کلاس اولی باشد؟ صبح با خودم فکر کردم شاید واقعا طهران یا فلانجا فرقی ندارد، اما ظاهرا فرق میکند. یحتمل اگر پسرک این روزها و روزهای قبل را طهران نبود اینقدر به "اگه نمیریم" اشاره نمیکرد و من اینقدر از صدای افتادنِ قابلمه از بالای سینک جان به لب نمیشدم. ایکاش تمام بچهها را زیر یک چادر بزرگ پنهان کنیم، طوری که هیچکدامشان هیچ صدایی نشنوند. ارامِ ارام. بدونِ درک واژهی مُردن. امشب برای بابای مهدیه و مهدی نماز لیلهالدفن خواندیم. دلم به حالِ مهدی و مهدیه و ان معلمم که پدرش فوت کرده و خودم و طهران و همه و همه در این شرایط میسوزد. دیروز طاهره پشت تلفن گفت "دیگه میتونی بنویسی طهران به یغما رفت". رفت؟ یا هنوز نه؟ ایکاش.
۱۶ اسفند ۱۴۰۴
ـ ۱۱۷