من خیال بافتم. هر شب و هر روز و هر دقیقه. حالا خیالاتم نخکش شد. من میتونم این کاموای پوسیدهی نخکش شدهی خیالم رو از سرتاسر این زندگی کوفتیم جمع کنم؟ مسئله اینجاست که این چیزی که من دارم برای فراموش کردنش دست و پا میزنم حقیقت نداره. خیاله. خیالی که خودم با دستهای خودم بافتم و حالا باید بتونم فراموشش کنم. تو خیال من، برندهی این بازی تویی. این منم که باختم. ولی این خیالِ منه! در واقعیت اصلا بازیای شکل نگرفته. بازیای شروع نشده که بازنده و برنده داشته باشه. در حقیقت، تو برای خودت باختی و من برای خودم. در حقیقت هیچکدوم از ما نبردیم. نمیتونم این موضوع رو اثبات کنم. ولی میتونم به زبون بیارمش که تو هم اونطرف توی زمینِ خودت باختی. من تو رو باختم پس این یعنی تو هم من رو باختی!
من تو تموم روزهایی که داشتم رَج به رَج و بادقت، یکی زیر یکی رو، این خیال رو میبافتم! هم راستای خیالم به واقعیت هم فکر میکردم. این نشدن رو در واقعیت لمس میکردم. ولی زور خیالم بیشتر بود. این خیال رو انقدر دراز و بلند بافتم و بافتم که حالا که شکافته معلوم نیست تا کی طول میکشه که کاموای پوسیدهی نخکش شدهش رو از این سر و اون سر زندگیم جمع کنم. و بعد از اون چقدر طول میکشه که به کاموای پوسیده زل بزنم و حسرت چیزی که هیچوقت اتفاق نیافتاده رو بخورم.
۳۰ اذر ۱۴۰۴
ـ ۱۹۳