ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه صاد
فاطمه صادواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه صاد
فاطمه صاد
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

بزرگت میکُنُم یادت نمیاد!

چهل و سه.

نمیدانم چند روز است که اتش‌بس است، اما مغزِ من هنوز جنگ‌زده است. هنوز در جنگ است و با هر صدای ماشین و موتور و تلق و تولوق! به خود میپیچد. معلوم است که مغزِ من جنگ‌زده است، مغزِ من به دنبال صدای انفجار و جنگنده و پهپاد و پدافند است، به دنبال صدای اوارِ اسمان بر سرمان، به دنبال صدای مینا دریس که بخواند لالایی‌ت میکنُم خوابت نمیاد، بزرگت میکنُم یادت نمیاد. و من تا خود صبح زجه بزنم. بله مغزِ من جنگ‌زده است.

چهل و چهار.

یاسمنِ سریال "لحظه‌ی‌گرگ‌و‌میش" هروقت خیلی بدبخت میشود به یاد احسان برادرش میافتد، شاید اگر بود اینقدر بدبخت نمیشد. هرکدام از ما هم به نوبه‌ی خودمان در این روزها تقریبا زندگی میکنیم، معاشرت میکنیم، درس میخوانیم، اشپزی میکنیم، کتاب میخوانیم، مثل سگ کار میکنیم، سر اخر شب میخوابیم و معالاسف صبح بیدار میشویم و فراموش میکنیم که شما رفته‌اید و هرگز برنمیگردید. و در اوج بدبختی هم به یادتان میافتیم که اگر بودید این چنین بدبخت نمیشدیم. شاید هم میشدیم چه میدانم.

چهل و پنج.

بابا چند روز پیش میگفت "اخرین بار کی گریه کردی؟" و بعدش یک نسخه‌ی بلند و بالا پیچید که بنشین و مفصل گریه کن. ببخشید بابا از چه؟ از برای چه مفصل گریه کنم؟ از برای اینده‌ی به یغما رفته؟ از برای ایران؟ از برای تو؟ از برای جنگ؟ از برای کتابهای سنجشِ گوشه‌ی دیوار که هرروز بلندتر از دیروز به من میخندند؟ از برای او؟ از برای اوارِ خراب نشده روی سرم؟! از برای چه بگریم بابا؟ از برای کدام قسمتِ گریه‌دارِ زندگی‌ام؟ از برای جوانیِ به باد رفته‌ام بگریم؟ از برای از دست رفتنِ پسرِ نداشته‌ام بگریم؟ از برای چه بگریم بابا؟

امروز روزِ پنجاه و هشتم جنگ است.

۶ اردیبهشت ۱۴۰۵

- ۶۷

جنگبابا
۲۸
۲
فاطمه صاد
فاطمه صاد
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید