ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه صاد
فاطمه صادواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه صاد
فاطمه صاد
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

بلافاصله ناامیدکننده

امشب رازمیک شهید شد، از انجا که بهانه‌ای برای گریه کردن پیدا نمیکردم و از انفجاری که قبل اذان مغرب چند متر عقب‌تر از ما رخ داد بغض در گلویم مانده بود، برای رازمیکِ در سریال مثل ابر بهاری اشک ریختم. صدای من را از روز بیست و هفتم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. در مسیر عیددیدنیِ این خانه تا ان خانه، دو مرتبه از اسمان صدا میاید، نزدیک و محکم به عوض دو روز صدای خفه! پنجمین صدا خیلی خیلی نزدیک است، انقدری که ما در خیابان دیگری پیچیده باشیم و خیابان قبلی که ردش کرده‌ایم میزبانِ بمبی شده باشد. منصورخان برای عیدی به همه‌مان نفری یک چراغ‌قوه لِیزِردار داد! اگر هم سن و سالِ پسرک بودم احتمالا با لیزرش کفترهای پشت پنجره را ازار میدادم، اما حالا باید باتری‌اش کامل بماند چون دیگر عضوی از کوله‌ی اضطراریِ احمقانه‌ام است. در این روزهای اغشته به جنگ بر خلاف تصور و انتظارِ ادمها، تنها عایدیِ دیدارِ رو در روی من و شما میتواند سنگ‌کوب کردنِ من باشد. شاید هم چیزی درونم به صدا دراید یا اتاق کوچک تاریکِ انتهای قلبم روشن شود، اما به حتم در نهایت سنگ‌کوب میکنم، یا چیزی از این دست! اگر پیش‌تر بود برق چشمانم همه را میگرفت اما حالا دیگر نه کسی صدای درونم را میشنود و نه نورِ انتهای قلبم را میبیند. این روزها همه‌چیز در هم تنیده، تو چیزی شبیه به بمبِِ چند متر پایین‌تر هستی که بر سرم فرود نیامدی. تو به صدای مهیبی میمانی که فقط ته دلم را خالی میکنی و هیچ. تو چیزی شبیه به بمبِ عمل نکرده‌ی حیاطِ خانه‌ی خیابان بالایی هستی. تو رتبه‌ای تک رقمی هستی که به دستم نمیایی. تو همه‌چیز هستی به جز خودت. تو امیدوارکننده و بلافاصله ناامیدکننده‌ای. مثل مکالماتِ من و بابا، که بابا میان جمعیت صدایم میکند و تنها حرفش این است که اگر چادر سر کردن بلد نیستم روسری به سر کردن که بلدم؟. تو امیدوارم میکنی مثل صدای بابا میان جمعیت و ناامیدم میکنی مثل حرف‌ کنایه‌امیز. تنها حاصلِ رویاروییِ من و شما امیدوار شدن من و بلافاصله ناامید شدنم است. یا یحتمل سنگ‌کوب کردنم.

۶ فروردین ۱۴۰۵

- ۹۸

صداعشقجنگ
۴
۰
فاطمه صاد
فاطمه صاد
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید