
صدای من را از روز سی و هفتم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. یحتمل روزی که اینترنت وصل بشود [اگر وصل بشود] و من این نوشتههای دست و پا شکسته را به اشتراک بگذارم کسی حال و حوصلهی خواندنِ اینهمه نوشتهی اغشته به جنگ را نخواهد داشت. از اغاز جنگ تا امروز بارها و بارها تصمیم گرفتم دیگر از جنگ ننویسم. ان وسطها از موضوعِ دیگری هم نوشتهام اما به نتیجه نرسیده و دوباره روی ریلِ جنگزدگی افتادم. ما واقعا جنگزده به حساب میاییم؟! امروز با خودم فکر کردم بنشینم و موضوعاتی که میخواهم ازشان بنویسم را لیست کنم تا شاید کمی راحتتر از نوشتن مِن بابِ این جنگِ کذاییِ دوباره بیرون بیایم. جنگ همهچیز را به هم ریخته، ادمها را، ارتباطِ میان ادمها را، مکان زندگی ادمها را. همهچیز و همهچیز. فکر میکنم همانقدر که اگر برای کسی بگویی چند سال پیش در شهرت سیل امده و تو به جای نجات دادنِ خودت در سیل شنا کردهای، وحشتناک است. اینکه چندین سال بعد تنها گفتهام از این روزها این باشد که جنگ بود و من هم با خانهها فرو ریختم، هم وحشتناک و ازاردهنده است. البته که من با اولینِ خانهی خراب شده در اولین روزِ این جنگِ کذاییِ دوباره، فرو ریختم. اما فکر میکنم بتوانم خودم را از گرد و خاک پاک کنم. کمی ارام و پله به پله. خورد و خوراکم تقریبا به روزهای پیش از جنگ برگشته و اشپزیام هم. میماند کتاب خواندن و درس خواندن و معاشرت و زندگی کردن! ممکن است با صدای بعدی دوباره عقبگرد بزنم و خورد و خوراکم هم مختل شود، اما گمانم بتوانم نوشتههایم را از جنگزدگی نجات دهم. نمیدانم. شاید هم نتوانم.
۱۶ فروردین ۱۴۰۵
- ۸۸