امروز عطیه نوشت "تجربه کردن چیزهای خوشایند به غمِ ناخوشایند از دست دادن انها میارزد یا بهتر است هرگز ان را نداشته باشی تا دلتنگ نشوی؟ هیچ نمیدانم!". اما من میخواهم بگویم خوب میدانم، خوب میدانم که تجربه کردنِ بودنی خوشایند کنار ادمی عزیز به غمِ ناخوشایندِ زمانِ نبودنش میچربد. تو چطور فکر میکنی؟ ایا تو میتوانی فکر کنی؟ مثلا وسط روزها که خاطراتت در ذهن کسی از ما جرقه میزند و دنیا روی سرمان اوار میشود. تو میفهمی و مثلا با خودت فکر میکنی" چه بد که کنارشان نیستم"؟ نمیدانم دقیقا به تو چه میگذرد، اما با اینکه بیرحمی است ایکاش تو هم وسط روز چیزی در ذهنت جرقه بزند و یادی در قلبت زنده شود و ترجیحا دنیای ان طرف روی سرت اوار شود! همینطور که این طرف برای ما است!. سلام همهی ادمهای ان طرف! سوگ یا غولِ خاکستری یا فقدان یا هرچیزی که اسم دارد، انجا شماها را هم درگیر میکند؟ گویی شما در سوگِ زندگان و ما برعکس؟ شما چطور با این سوگ کنار میایید و با این غول درمیافتید؟ کسی ان طرف گریه و زاری میکند؟ یا ساعتها به دیوار خیره میشود؟ راستی آن طرف دیوار دارد؟ اینجا بعد از رفتنِ شماها دیوارها خیلی ازاردهنده میشوند، بعضی روزها تابلویی از خاطراتی مشترک و عجین شده با غم را به تصویر میکشند و ما را میخکوب میکنند. بعضی روزها ثانیه به ثانیه نزدیک میشوند گویی بخواهند ما را ببلعند. بعضی روزها حرفهایمان را گوش میکنند و هرگز دلداری نمیدهند. اگر هرکدام از شما کنارِ هرکدام از ما باز میگشتید، دیوارها به وضایف اصلیشان رسیدگی میکردند، از ما محافظت میکردند، از ما کنارِ شما. اما حالا که شما نیستید دیوارها وضایف اصلیشان را فراموش کردهاند و بالاجبار گوشِ شنوا و تابلوی خاطره شدهاند و هر از چند گاهی از عصبانیت تلاش میکنند ما را ببلعند و سر اخر یک میلیمتر مانده به ما دلشان به حالمان سوخته و پشیمان میشوند!.
امروز روزِ چهلم جنگ است.
۱۹ فروردین ۱۴٠۵
- ۸۵