
صدای اول بیشتر شبیه به صدای محکم کوبیده شدنِ درِ ورودی بود، صدای دوم اما برق را با خودش برد و پشت سرش سه_چهارتا صدای گرومپِ درست و حسابی که همه را به دستپاچگی انداخت. ایدهی نابِ شمع روشن کردن رَد شد و با چراغقوهی گوشیها شام را کشیدیم و سفره را پهن کردیم. صدای من را از روز سیام جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. سرِ صبح صدای انفجار و پدافند ادمهای به زورِ قرص و دمنوش و کوفت و زهرمار خوابیده را که تازه بعد از سحر چشم روی هم گذاشتهاند، بیدار میکند. چه خوب که در این بیچارهگی پسرم نیست و چه بد که در این بیچارهگی من پسرم را ندارم! سرِ شب که برقها میرود بچهها پریشان و اشفته از اتاقها بیرون میایند و نزدیک است گریهشان بگیرد، ادمهای مهمانی از پنجرهها فاصله میگیرند و زیرِ لوستر را هم خالی میکنند و تا صدای بعدی، اقایان به بحثِ تحلیل جنگ و خانمها به بحثِ درس و مدرسهی بچهها میپردازند. صدای بعدی همه را ساکت میکند، پسرکِ کلاساولی به دخترک پنج ساله میگوید "نترس. بلدی ایتالکرسی بخونی؟ دستتو بذار رو قلبت بخون" بعد رو به من میکند و میپرسد "کدوم ور بود فاطمه؟ راست یا چپ؟" قلب را میگوید. این را من به پسرک گفتم، ان شب که همه خواب بودند و فقط من و پسرک از خواب پریدیم، گفته بودم دستت را روی قلبت بگذار و ایتالکرسی بخوان. پسرک با هر صدا سعی میکند دخترک را ارام کند، طوری رفتار میکند انگار ارامترین ادمِ جهان است. مدام به من یاداوری میکند "من اصلا نمیترسم" اما به عکسِ پسرک میترسم. خیلی زیاد هم میترسم. سرِ صبح که دوباره از خواب بپریم پسرک باید بیاید بنشیند کنارم و گوشزد کند "نترس. ایتالکرسی بلدی بخونی؟ دستتو بذار رو قلبت بخون".
۱۰ فروردین ۱۴۰۵
- ۹۵