ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۱ دقیقه·۲ ساعت پیش

سرمای استخوان‌سوز

سلام. هیچکدام از نوشته‌هایی که از سالها پیش تا به همین حالا برای تو نوشته‌ام راضی‌ام نمیکنند. خوب است که نمیخوانی. خیلی خوب است. از روزِ چندمِ قطعی اینترنت برای شما مینویسم. بار قبل که اینترنت قطع بود با هم صحبت کردیم. چقدر بد که صحبت کردیم. چقدر بد که گفتم. چقدر بد که گوش کردی. چقدر بد که همان لحظه یکی از ان پهبادها روی سرم تکه تکه نشد. امروز همان موقع که سرما تا استخوان‌هایم رسوخ کرده بود و داشتم به "هزارویک‌شب" عیلرضاقربانی گوش میدادم، فکر کردم تو شبیه به سرمایی، شبیه به دمای منفیِ صفر درجه! تا استخوان‌هایم رسوخ میکنی و بعد مرا زمین‌گیر میکنی. احمقانه به نظر میرسد. خودم میدانم. من سرما را خیلی دوست دارم. ولی سرما همیشه مرا تب‌دار و مریض میکند. شما هم شبیه به سرمایی. من شما را دوست دارم. گفتنِ دوستت دارم برایم اسان نیست، نمیدانم چرا ان شب انقدر اسان شد! من شما را دوست دارم ولی شما هم همیشه من را تب‌دار و مریض میکنی. مامان همیشه میگوید من خودم میخواهم که سرما بخورم! چون خودم را از سرما نمیپوشانم، اگر در برابر سرما سپری داشتم سرما نمیخوردم. فکر کنم همینطور است. من خودم در برابر شما سپر انداختم. وگرنه زمین‌گیر نمیشدم. گریان و منتظر و هیچ‌چیز نمیشدم. تو تا استخوان‌هایم رسوخ کرده‌ای چون خودم خواستم. من اجازه دادم سرما تا استخوانم رسوخ کند. راه را برایش گشودم. برای شما هم. شما چطور؟ شما همیشه راه را برای سرما سد میکنی؟ من به سرما میمانم؟ به چه میمانم؟ به هیچ میمانم. به پوچ. تو سرمایی، سرمای استخوان‌سوز و من یحتمل به نسیمِ زودگذری میمانم. نسیم را میشود فراموش کرد. این سرماست که تا استخوان رسوخ میکند. تو به سرما شبیهی. من به هیچ.

۲ بهمن ۱۴۰۴

ـ ۱۶۱

قطعی اینترنتنامهعشق
۳
۰
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید