ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

شانه‌ی فراخِ بی‌چارگی.

اون چادر گل‌گلیه رو از روی چوب‌لباسی نمازخونه برمیدارم و میکشم سرم و مثل همیشه یه گره‌ی مامان‌بزرگی میزنم و قامت میبندم، دست به دامنِ خدا که مگه خدا نیستی؟ مگه نمیتونی همه‌چیزو درست کنی؟ چجوره که برا همه جوره برا من ناجور؟ چیکار باید بکنم که نمیکنم؟ وسط حمدِ رکعت دوم اشک کل صورتمو پوشوند. دیشبم همین بود که نمیدونستم گریه کنم یا یه بشقابِ پر ماکارونیِ یَخ برا خودم بکشم! یا برم زیر دوش. یا برای طاهره ویسِ چندصد دقیقه‌ای بگیرم. یا چی.

امروز روایتِ دهم و یازدهمِ "ما ایوب نبودیم" رو خوندم. علیرضا شهرداری از پیروز میگفت و بهار موسوی از خواسته‌ی چند ساله‌ش که حالا تاتی‌تاتی جلوی کتابخونه‌ش راه میره! که چون بچه میخواسته و نمیتونسته بچه دار بشه همه جا یه غمی میومده بیخ ریشش و خوشی‌شو ناخوشی میکرده. نوشت طاقت اوردن یه نوع انتخابه، خب من واقعا انتخاب کردم طاقت بیارم و انگار خدا داره همین طاقته رو هم امتحان میکنه، انگار بیاد در گوشم بگه "طاقت میاری؟ جدی؟" بهار موسوی میگفت "شانهٔ فراخِ بی‌چاره‌گی" همونجایی که من خودمو رو پنجه پا بلد میکنم تا از پشتِ این شانه فراخ! یه نگاهی به این زندگی بندازم و دنبالِ یه چراییِ موجه برا خاطرِ این نشدنا بگردم. تو حرفای ادما. تو فکرای نصفه‌شبام. بین خط‌های کتابام. مسیرِ بهارستان تا فدک. و کجاها و چیا و کیا.

بین برچسبای ولو شده رو میز رو یکیش نوشته "سیاه چشمون، چرا؟" و من دنباله‌شو قورت میدم و تا خودِ خونه فکر میکنم سیاه چشمون، چرا؟

۸ اذر ۱۴۰۴

ـ ۲۱۵

بچه
۳
۱
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید