ابرها با باریدن معنا پیدا میکنند. خورشید با تابیدن. لاله با روییدن. و انسان، با عشق معنا پیدا میکند. من. نه از روی ضعف و ترس، از روی قدرت و با اغوش باز عشق رو پذیرفتم. جسورانه این کار رو انجام دادم. من با انتخاب خودم عقلم رو زمین گذاشتم و تنها دست در دستِ احساساتم به سمتِ کوهی از نامعلوم دویدم. ابدا پیشفرضی مبنی بر اینکه چه چیز در انتظارمه نداشتم. و هرچی جلوتر رفتم بیشتر متوجه یک چیز شدم. جملهای که خیلی وقت پیش در فضای مجازی دیده بودم و خیلی احمقانه از کنارش رد شدم. نوشته بود "ادمهای عاشق احمق میشن؟ یا فقط ادمهای احمقن که عاشق میشن؟" در اصل هیچکدوم. نه ادمهایی که عاشقن احمق میشن و نه فقط ادمهای احمقن که عاشق میشن، در واقع ادمها با عقلی در سلامت کامل عشق رو میپذیرن. به مرور زمان ترجیح میدن از عقل سالمشون استفاده نکنن، این به این معنی نیست که عقلی وجود نداره، مسئله اینجاست که انتخاب شده از عقل بهرهای برده نشه! نه برای خاطر اینکه ما احمق میشیم، نه. برای خاطر اینکه ممکنه زور عقل بیشتر باشه و ما رو با وافعیت روبهرو کنه. در نتیجه ما تصمیم میگیریم عقل رو زمین بذاریم و دست احساساتمون رو بگیریم و فرار کنیم تا کجا. ابر با باردین معنا پیدا میکند. خورشید با تابیدن. لاله با روییدن. و انسان با عشق. ابر برای باریدن سیاه میشود. خورشید برای تابیدن میسوزد. لاله برای روییدن به خود میپیچد. و انسان برای خاطر عشق سیاه میشود و میسوزد و به خود میپیجد.
۲ دی ۱۴۰۴
ـ ۱۹۱