
پسرک میگوید رفته بودیم از حیاط قاصدک بچینیم که کلی خاک امد سمتمان! میگوید "مَهرو و فاطمهکوچولو گریه کردن ولی من گریه نکردم چون اونا بیشتر میترسیدن". این پسرکِ کلاس اولی بیشتر از همهمان اببندی شده! هیچچیز به روی خودش نمیاورد. ایکاش با معجرهای تمام این روزها را از یاد ببرد. صدای من را از روز بیست و نهم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. پسرک برای من هم قاصدک اورد که فوت کنم. اینجا هرروز بدتر و بدتر میشود. اما ما فردا شب مهمانی دعوت شدهایم! و شب بعدش مهمان داریم. البته اگر زنده بمانیم. امشب چهارمین و پنجمین صدا، خانه را به لرزه دراورد. اینجا میلرزد و بلافاصله از گوشی صدا میاید و زنگ تلفن خانه به صدا درمیاید، نوشتهها و گفتههایی که فقط در "خوبی؟" و "صدا رو شنیدی؟" و فلان و بهمان خلاصه نمیشوند، اینجا هر یک عبارتی که بعد از شنیده شدنِ صدا گفته میشود نشان از یک نگرانیِ بیست و چند روزه دارد. یک نگرانیِ طول و دراز. لیستِ ادمهایی که باید بعد از صدای بمب حالشان را بپرسیم به کمتر از انگشتان یک دست رسیده. همه رفتهاند. امروز فکر کردم تا چند روز دیگر اگر اینجا بمبی بر زمین فرود اید یحتمل بازتابِ صدایش را هم بشنویم! خلوتیِ عید به عیدِ طهران همیشه موجب شادیِ ساکنانِ اینجا بوده، اما حالا هیچچیز شبیه قبل نیست، حتی خلوتیِ این شهر. همه رفتهاند. شما هم. روزی که برگشتی بیا و بپرس "تمام این مدت اینجا بودی؟" من هم میگویم بله. تمام این مدت اینجا زندگی میکردم. در سَرَم! بین خیالات و صدای بمب و انفجار در رفت و امد بودهام. بیا و بپرس "خیلی میترسیدی؟" من هم میگویم بله. تمام این مدت قلبم در دستم میپریده و من دوباره ان را در قفسه سینهام محکم میکردم!. بیا و بپرس "قاصدکها کجا رفتند؟" من هم میگویم هر انجا که تو نبودی. بعد با قیافهای متعجب بپرس "باید میامدند پیشِ من؟" من هم میگویم نمیدانم. چون قاصدک خودش باید بفهمد کجا برود. وقتی نمیفهمد دیگر از دست من کاری برنمیاید.
۸ فروردین ۱۴۰۵
- ۹۶