سی.
بابا از کوکیهای اماده متنفر است، هروقت از شمال میخریم خیلی بدش میاید. چهارشنبه کوکی درست کردم و ارد تمام شد. چهارشنبه با شکلات تختهای درست کردم. امروز رفته ارد و شکلات چیپسی خریده. که کوکی درست کنم. با این هم درست نمیشود. معلوم است که نمیشود. راهِ صدساله را یک شب یک شب نمیایند که. مگر مسخرهبازیست؟
سیویک.
خیلی سالِ پیش که تهِ کلاسِ درسِ دبستان نشسته بودم اولین دوستِ زندگیام من را پیدا کرد! غذای موردعلاقهمان یکی بود، دبستان یا اویلِ راهنمایی که بودیم، قول دادیم اگر روزی با همدیگر دوست نبودیم هرگز ان غذا را نخوریم. امشب که قولمان یادمان امد خیلی خوشحال شدم، هم از ان قول و قرارهای ناز و جینگیلیمستون. هم از اینکه هنوز طنابِ محکمی من را به این زندگی وصل نگه میدارد. هم از اینکه امشب طاهره یادم انداخت دوستم دارد که بتوانم اشکهایم را با خندهای ببلعم. هم از اینکه قولهای انگشتی را نمیتوان شکست. ایکاش قولِ انگشتی بودم!
سیودو.
خیلی غمالود شدم که از قطارِ هنوز نرفتهی! مشهد جا ماندم. اگر اسحاقی بودم "ای همایونم سر کویم وطن بی" میخواندم گریه میکردم.
سیوسه.
اگر او ناگهان از ذهنم پاک میشد، امروز من چه میکردم؟ نمیدانم.
پ.ن: خیلی خوب است که طاهره دوستِ من است، وگرنه خیلی اندوهگین میبودم.
۴ اسفند ۱۴۰۴
ـ ۱۲۹