ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

منم می‌ترسم.

امروز ادمِ سرماخورده‌ای بودم که حس میکرد قراره از بدن‌درد بمیره و این لکنت کوفتی هم تا اخر عمرش باهاش بمونه. داشتم فکر میکردم چیه این ترس؟ ترس از مردن؟ ترس از "اصطلاحا"غیرعادی شدن؟ ترس از یچیز به این کوچیکی مثل گربه که بخواد باعث بشه یک هفته زبونم بگیره؟ ترس از از دست دادن؟ و چه و چه و چه.
دیروز با خودم گفته بودم حالا که اینقدر تحت‌الشعاعِ این کنکورِ لعنتی‌ام، بعد خوندن کتابای بودجه سنجش، روزی سی صفحه کتاب میخونم، برای منی که یک روزه کتاب تموم میکردم، سی صفحه توهین به حساب می‌اومد، ولی بهتر از هیچی بود. روایتِ دومِ "ما ایوب نبودیم" رو خوندم که مرضیه اعتمادی نوشته بود، نوشته بود که اونم از اینکه با یه اتفاق، از دنیای ادمای معمولی بیاد بیرون و وارد دنیای غیرمعمولی‌ها بشه میترسه! اونم میترسید و به قول خودش از دنیای معمولی‌ها اومد بیرون! گفت که بعد از چند سال تو دنیای غیرمعمولی‌ها! زندگی کردن، دیگه دلش نمیخواد بیاد بیرون و میخواد همون تو پیش دخترش بمونه و مراقب زینبی باشه که غیرمعمولیه!
صفحه‌ی اخر نوشته بود وقتی که منتظر جواب ازمایش بوده که ببینه دخترش چقدر زنده میمونه سرچ میکرده "کودکان بعد از مرگ کجا میروند؟" باز هم با خودم گفتم چیه این ترس؟ چیه این ترس که حتی ادم تو پروسه‌ی از دستِ دادنه هم باز به فکر بعدشه، که اگه از دست دادم چی؟
چیه این ترس؟ از کجا میاد اینهمه ترس؟ اینهمه احتمالِ خوفناک؟ چیه که خِرِ این ادمیزادو میچسبه و ول نمیکنه؟
البته جواب ازمایش اومد و دخترِ اعتمادی زنده‌است و مرضیه اعتمادی هنوز تو دنیای غیرمعمولی‌هاست و راضیه که مراقب زینبه و احتمالا هنوز هم میترسه. مثل من که از همه‌چیز میترسم.

۱ اذر ۱۴۰۴

ـ ۲۲۲

ترس
۳
۲
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید