ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

من از خانه رفتم.

ماندن یا نماندن؟ پیروزی و موفقیت در غربت یا شکست در وطن؟ چه کار کنم که هردو با هم بشوند؟ من میخواهم تو به رویاهایت برسی. اما میخواهم بمانی. شاید اگر برای من، خیابانهای طهران، خانواده‌ات، غذاهای مادرت، کتابهای کتابخانه‌ات، مسیر مورد‌علاقه‌ات، دسته‌ی عزاداری، بوی نان، نورِ باریک روی فرش و هر انچیزی که به ان تعلق خاطر داری، برچسبِ اضافه‌بار نمیزدند، میشد بروی. اگر برای دلتنگی‌هایت چمدانی مخصوص میدادند میشد بروی. شاید اگر در این دوراهیِ عقل و احساس عقلت هم بااحساس به این قضیه نگاه نمیکرد میشد بروی. اگر خانه در هواپیما جا میگرفت میشد بروی. نه اینکه حالا نمیشود بروی، چرا. ولی مگر چند تعداد ادم عزیز داری که از همان‌ها هم دور شوی؟ مگر بیشتر از یک وطن داری که همان یکی را هم رها کنی؟ من. بی‌زارم از اینکه باید بپذیرم ادم باید خانه‌اش را رها کند همین یک خانه را، که بتواند زندگی کند. من. بی‌زارم از اینکه گاهی فکر میکنم شاید واقعا اگر وطنم شقایقی بود که ریزریزش میکردم و دور می‌انداختمش بهتر بود!
من. و تمام ادمهای اینجا یکبار هم که شده به مهاجرت فکر کرده‌ایم، بعضی‌ها رفتند، بعضی‌ها نرفتند، بعضی‌ها میخواهند بروند، بعضی‌ها دارند فکر میکنند بروند یا نروند. انان که رفته‌اند شجاع‌اند، انها که مانده‌اند هم شجاع‌اند و هردو به یک چیز فکر میکنند "کاش دلتنگی‌ها در چمدان جای میگرفت". ادمهای ‌ان طرف مرز قطعا دلشان برای همه‌چیزِ اینجا تنگ شده، بعید میدانم کسی هنوز موفق به ریزریز کردنِ این شقایقِ پژمرده، شده باشد. چه انها که رفتند، چه انها که ماندند.

پ.ن: چند وقت پیش دنبال کلمه‌ برای پوسترم میگشتم از فاطمه پرسیدم که گفت "بنده بارها گفتم کاش میشد وطنم رو مثل شقایق ریز ریز خورد کنم بریزم سطل آشغال" منم بارها بهش فکر کردم.


۲۱ اذر ۱۴۰۴

ـ ۲۰۲

خانه
۳
۱
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید