دیشب تکهای از جامهای که بر سر کشیده بودم سوخته بود، بین تمام گلهای چادر یک تکهی کوچک و سیاه و جمعشده، بوجود امده بود. تکهای شبیه به من، من در بین ادمهای خوب و بیعیب و نقصِ اطرافم. خدا هم من را شبیه به همان جمعشدگیِ زِبر و زُمخت میبیند؟ من اینطور فکر نمیکنم. بعید میدانم خدا مثلِ ادمهای بیعیب و نقصِ اطرافم باشد. خدا لوپِ امنیتِ مشروط برایم نمیسازد. میسازد؟ میپذیرَدَم. نه؟ فکر کنم خدا ازادی و پناه را همزمان به من میدهد، حتی اگر چیزی شبیه به سوختگیِ زمخت روی پسزمینهای سفید و گلدار باشم باز هم به مسجد و حرم و نمازخانه راهم میدهد، باز هم میگذارد سَرم را رو به اسمان کنم و حرف بزنم. خدا شبیه به ادمیانِ اینجا نیست. کنارِ این ادمیان همیشه و هرروز در یک لوپِ مشروط قرار دارم؛ لوپِ مشروطِ امنیت. من ترجیحم این است بیپناه و ازاد باشم، تا پوشیده و بیاختیار. اما انها هرگز به ترجیحِ من اهمیتی نمیدهند، مثل همیشه. به اسمِ امنیت همهچیز را به خوردم میدهند، این امنیت است یا حبسِ نرم؟ با پنیه سرم را میبرند؟ گویی ادمی از کمر به پایین فلج باشم، فقط نمیدانم این شورِ دویدن را از کجا میاورم؟ این همه امیدِ بیمقصد. اصلا چرا بی مقصد؟ اخرش به بیچارهگی و پشیمانی میرسد، مقصدِ امیدِ من همیشه همان جاست. چرا حتی وقتی میدانم که به جایی نمیرسم، باز هم میدوم؟ چرا حالا که گویی فلج باشم هم شورِ این حرکت در درونم میسوزد و میسوزاند؟ من میخواهم بدوم که برسم یا بدوم که خاموش نشوم؟ که زنده بمانم؟ که جانِ سالم به دَر ببرم. دیگر نمیدانم. من سوختگی روی چادرم؟!
۲۲ بهمن ۱۴۰۴
ـ ۱۴۱