در دوران باستان، بقراط و کلی ادمهای دیگر "بیمیلی" را از مالیخولیا میدانستند! اگر ما در دوران باستان بودیم احتمالا نیمِ بیشترمان مالیخولیا داشتیم! در قرون وسطی "دلم نمیخواهد هیچ کاری بکنم" یا همان بیمیلی را گناهی مرگبار میدانستند و به ان میگفتند "اسیدیا" (acedia) و این ظاهرا اولینباری بوده که بیمیلی مفهومِ روانشناختی پیدا کرده. مثل اینکه بعدترها حوالی قرن نوزدهم، فلیپ پینل اولین کسی بوده که بیمیلی را به تعریفِ امروزه، بیان کرده. در پاسخ سوالم منبابِ شناخت و ساز و کارِ بیمیلی انسانها، از هوشِ مصنوعیِ داخلی و ملی، به کلی مطلبِ عحیب و غریب رسیدم! تفاسیری قُلنبه سُلنبه که "دلم نمیخواهد هیچکاری بکنم" را الکی پیچیده و عجیب جلوه میدهند. سادهترین نظریهی فلیپ پینل دربارهی بیمیلی "کاهشِ انرژیِ زندگی در فرد" است. که باز هم بنظرم اسمان ریسمان بافتن است. من اگر جای اقای فلیپ و همکارانش بودم نظریهام را دربارهی بیمیلی، با بیمیلی مطرح میکردم! که البته کمی دور از منطق است اما مثلا در صفحاتِ سفیدی که برای تشریحِ نظریهام گذاشتند، یک جمله با محتوای "بروید بابا! دلم میخواهد هیچکاری نکنم!" مینوشتم و احتمالا بعدش ادمها من را از فلیپ پینل بودن یا پزشکِ روان بودن برکنار میکردند و میفرستادنم پیِ هیچکاری نکردن. خب شاید میتوانستم "بروید بابا"ی اولش را هم ننویسم!. اما خب حالا که پزشکِ روان یا ادم معروف یا فلیپ پینل نیستم باید بگویم که برید بابا من دلم میخواد هیچکاری نکنم. شاید هم مالیخولیا داشته باشم!
امروز روزِ چهل و هفتم جنگ است.
۲۶ فروردین ۱۴۰۵
- ۷۸