سلام. ایکاش شما میتوانستید کاری برای این کاموای سبز بکنید! زیر دستِ من یحتمل بپوسد و از هم بِدَرَد. یا شاید هم شبی که در خوابم پا به فرار بگذارد. چرا که نه. اگر زندگیام هم میتوانست پا به فرار میگذاشت، تا بیکران میرفت که دیگر من را نبیند. من هم اگر میتوانستم پا به فرار میگذاشتم. فرار حقِ مسلمِ کلاف کاموای سبز گوشهی اتاق است. همینطور شکافته و بدون بست و گره رهایش کردهام گوشهی اتاق، کاش کسی به دادش برسد. با این بلایی که بر سرش میاورم اگر شال شود هم انقدر دور گردنم خواهد پیچید تا نفسم تمام شود. چرا دستهایم نجاتش نمیدهند؟ چقدر ان گوشه بماند؟ چقدر به خود بپیچد؟. کاش کسی نجاتش دهد. یحتمل اگر کمی دیگر ان گوشه بماند خودش راه پیدا میکند، از کلاف بودن خسته میشود و از خودش باز میشود! فقط از این میترسم شبی که خوابم ارام ارام از خودش باز شود و بیاید ببافد دور گردنم، گرمم کند، امنم کند، بعد محکم شود و خفهام کند. امشب برای هرانچیزی که از کِی برایش نگریسته بودم گریه کردم. فقط برای کلاف کاموای رها شده نگریستم. که ایکاش بیایید نجاتش بدهید، تا از صدای گریهام برای خاطر صدای رعدوبرق عاصی نشده و نیامده بپیچد دور گردنم خفهام کند.
۲۶ بهمن ۱۴۰۴
ـ ۱۳۷