روزی با شادی از این خانه خواهم رفت. هرگز برنمیگردم. این را یقین دارم. هیچچیز نخواهم برد، کودکیام را همینجا دفن خواهم کرد و جوانیام را زندهبه گور میکنم. تمام داد و فریاد ها را میگذارم و با ذهنی ارام میروم. مطمئنم هرگز چیزهایی که از من گرفته شده به من بازگردانده نمیشوند. از این کابوس عمیق بیدار خواهم شد. ان روز بخش عظیمی از حافظهام را درون چاهی عمیق خواهم انداخت و چاه را با سیمان پر میکنم. از ان روز سوگند میخورم هرگز به عقب نگاه نخواهم کرد، هرگز این روزها را به یاد نخواهم اورد. دیگر نخواهم گذاشت کسی از من، من بودن را سلب کند. از پسِ ان روز دیگر این من را نخواهم شناخت. ان روز که برسد دیگر در بند نخواهم بود. دیگر دست و پا نخواهم زد. دیگر ارزویی نخواهم داشت. روزی از این خانه خواهم رفت. حتی اگر دلم برای ادمیانِ مانده بسوزد، اگر ادمهای اینجا دنیا را به پایم قربانی کنند باز از اینجا خواهم رفت. ان روز قطعا برترین روز زندگی من خواهد بود. هیچکس نفهمید در اینجا چه چیزهایی از من گرفته شد، چیزهایی بیشتر از ازادی، حق انتخاب، خیلی خیلی بیشتر از اینها، چیزهای زیادی از من گرفته شد، چیزهایی بیشتر از "من". اینجا تمام ذهن مرا پوساند. روزی این خانه را ترک خواهم کرد. ذهنم را احیا خواهم کرد، قلبم را احیا خواهم کرد، خودم را برمیگردانم، زندگی را از سر خواهم گرفت. بیرون از این خانه، حتما ارزش زندگی دارد. من چرا اینجا ایستادهام؟ کجا فرسایندهتر است؟ انجا که تویی؟ یا اینجا که منم؟
۱۱ دی ۱۴۰۴
ـ ۱۸۲