ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

همه‌چیز همینقدر بی‌مقدمه.

هنوز هم اینترنت قطع است، فکر کنم برای همین افتادم به جانِ کتابها. حالا ایکاش فقط به جان کتابها افتاده بودم، فکر کنم راست میگویند اینترنت مغز ادم را از کار میاندازد! مغزم دوباره به راه افتاده و همینطور دارد اتفاقات گذشته را شخم میزند و اتفاقات احتمالی اینده را تصویر میکند. دوباره "لنگرگاهی‌درشن‌روان" را باز کردم، آدیچی، اخرِ پارگراف اول نوشت: دهم ژوئن بابا مُرد. یادِ چند روز پیش افتادم که فاطمه اولِ نوشته را اینطور شروع کرد "م.ن فوت کرد. همینقدر بی‌مقدمه" خیلی سال قبل هم در بخش مراقبتهای ویژه‌ی بیمارستان امام‌حسین ص.م تمام کرد. پدر آدیچی را که ندیده بودم، ولی م.ن را شنبه دیده بودم، ص.م را هم یک هفته قبل از بیمارستان امام‌حسین. بابایی هم که فوت کرد پنجشنبه‌اش همه دور هم جمع بودیم. امیرحسین هم جمعه قبلِ تصادف باغ بود، همه باغ بودیم.

آدیچی خطاب به ادمهایی که برای تسلیت میامدند نوشته بود "چطور به خودتان اجازه میدهید این ماجرا را واقعی کنید؟" نزدیکِ دو سال پیش که با کلی از ادمهایی که هرکدامشان یکی را از دست داده بودند یکجا جمع شده بودم، عملا هیچ‌چیز مشترکی بین خودمان نمیافتم، هیچ‌چیز. نه وجه‌مشترکی داشتیم نه میخواستم که وجه‌مشترکی داشته باشیم! ادمهای انجا وحشتناک بودند، همه انگار که روضه‌ای در سرشان پخش میشد، بی‌مقدمه و میان حرفهای روزمره به گریه میافتادند. ادمهایی که ان سالها در انجا میدیدم از تمام ادمهایی که در عمرم دیده‌ام عجیب‌تر بودند، ولی حالا که دارم این کتاب را میخوانم، ادمهایی که با هم جمع شده بودیم شبیه ادمهای این کتاب بودند. ادمهای این کتاب هم عجیب‌اند، در کل من فکر میکنم سوگ ادمها را عجیب و غریب میکند. راستی امروز دومین روزی‌ست که اینترنت نداریم. فکر میکنم تا اخر این هفته همگی تبدیل به زامبی میشویم.

۲۰ دی ۱۴۰۴

ـ ۱۷۳

عجیب غریبسوگمرگ
۳
۰
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید