هفته پیش مامانی پوستِ تخمشترمرغی را که خیلی وقت پیش خالیاش کرده بودیم داد به من که رویش نقاشی بکشم. مامانی فکر میکند خیلی هنرمندم. راستش را بگویم خیلی وقتها خوشم میاید که مامانی دوستانم و ادمهای هنرمندِ واقعی را نمیبیند و فکر میکند من هنرمندم. پوست تخمشترمرغ را بالای کمد گذاشته بودم، دیشب بابا امد توی اتاق و از بالای کمد برش داشت بعد هم بازیبازی کرد که انگار دارد از دستش میافتد، یاد وقتی که خیلی بچه بودم افتادم وقتی داشتم به محمد میگفتم البوم بچگیام را ارام ورق بزند که مبادا پاره شود، بابا امد چند صفحه از البوم را پاره کرد گفت "از چی میترسی؟ بیا پاره شد! چی شد مگه؟" یاد این که افتادم زدم زیر گریه. بابا پوست تخمشترمرغ را گذاشت بالای کمد و رفت. نمیدانم چرا گریه میکردم. راستش من اصلا از این پوست تخمشترمرغ خوشم نمیاید، اگر میشکست احتمالا ناراحت نمیشدم ولی یک لحظه انگار خیلی ترسیدم، نه از افتادن پوست تخمشترمرغ، نمیدانم دقیقا از چه، اما دلم هُری ریخت. یک لحظه فکر کردم الان داد میزنم و میگویم "من اصلا و واقعا بابایاونجوری نمیخواهم، من اصلا بابا نمیخواهم." ولی خب داد نزدم و نگفتم. دیشب تا کِی همینجور گریه کردم و خوابم برد امروز صبح مامان پرسید برای چه اینهمه گریه کردم؟ و من واقعا نمیدانستم چرا. واقعاِ واقعا هیچ دلیلی برای گریهام پیدا نمیکردم. کاش پوستِ تخمشترمرغ بودم از دست بابا میافتادم میشکستم. اصلا خوشم نمیاید با اینهمه ترک هنوز نشکستم. بس است. راستی فکر کنم امروز شش_هفت روز است که اینترنت نداریم. واقعا از این وضعیت اینترنت نداشتن که اینهمه من را با فکرم درمیاندازد حالم بهم میخورد. واقعا چرا گریه کردم؟ چرا ترسیدم؟ من که پوست تخمشترمرغ نبودم.
۲۵ دی ۱۴۰۴
ـ ۱۶۸