هجدَه.
امروز هزارمین روزی بود که حس میکردم چیزی در من میمیرد، نه مثل مرگ بابایی یا هیچکدام از انها، نه مثل مرگهای ارام و بیصدا و یکهویی و بیمقدمه. انقدر پیشینه برای این مرگ وجود دارد که. صبح که بیدار شدم موهایم را مثل همیشه دو گیس کردم. موهایم را که دو گیس میکنم با خودم فکر میکنم خیلی بهتر است، سنگینیشان قسمت میشود، ایکاش این چیزی که درونم میمیرد را هم دو قسمت میکردم، یکجا خیلی سنگین است، ضمن اینکه طولانیست خیلی طولانی. مرگ است؟
نوزدَه.
چندوقت پیش یکی از معلمهایم گفته بود متنهایم را میخواند، بعد از ان دیگر نگاه نکردم چه کسی متنهایم را میبیند که بتوانم درست و واقعی و بدون سانسور بنویسم، دیروز یکی دیگر از معلمهایم گفت "بهت افتخار میکنم" تقریبا جملهی جدیدی بود، یادم نمیاید بجز از زبان دوستانم از کس دیگری شنیده بوده باشم. این را هم گفت که ایکاش بابا میدانست چقدر قشنگ مینویسم، من هم فکر کردم ایکاش بابا میدانست، ولی نه اینکه چقدر قشنگ مینویسم، ایکاش بابا فقط یکچیز دربارهی من میدانست، فقط یکچیز. ان وقت احتمالا دیگر قشنگ نمینوشتم، شاید چیزی نبود که دربارهاش بنویسم! بابا امشب کلی کرفس گرفت که ترشی بگذاریم، بابا همهچیز را درباره ترشی گذاشتن میداند، ایکاش ترشی بودم.
بیست.
نوشته بود "ما هرروز مقداری میمیریم" شاید اینکه احساس میکنم چیزی درونم در حال جنبوجوش است برای این خاطر است، مثلا چون هرروز اتفاق میافتد انگار در حال حرکت است، هرروز یک تکه! وگر نه اگر چیزی در من میمیرد چرا اینقدر جنبوجوش؟ چرا اینقدر دست و پا میزند؟ اصلا دلم نمیخواهد خودم هم زمان مردن اینقدر تقلا کنم. فکر کنم تقلای ان زمانِ من دیگران را هم عذاب دهد.
۷ بهمن ۱۴۰۴
ـ ۱۵۶