من معتقدم مامان دیکتاتور است و مامان معتقد است من دیکتاتورم. من چرا دیکتاتورم؟ چون هر تصمیمی بخواهم برای خودم میگیرم. مامان چرا دیکتاتور است؟ چون من را وادار میکند به تصمیماتی که برایم گرفته عمل کنم. این توپِ "تو دیکتاتوری" از این طرف زمین به ان طرف زمین ازاردهنده است. البته هیچکس نباید فقط به حرفهای من تکیه کند و بگوید حتما مامان دیکتاتور است، چمیدانیم شاید من دیکتاتورم. اما حالا من از طرفِ خودم میخواهم بدانم دورانِ بعد از دیکتاتوریِ مامان چگونه سپری خواهد شد؟ اصلا همچون دورانی بوجود خواهد امد؟ نمیدانم. مامان قبلترها دیکتاتور نبود، من اینطور فکر میکردم. البته من مامان را چند سال پیش گُم کردم، تا قبل از این که مامان را گُم کنم مامان خیلی فوقالعاده بود و من عاشقش بودم بدون اینکه بخواهد من را از این دوست داشتن باز دارد. نمیدانم دقیقا کجا گُمش کردم، تا چند وقت پیش میتوانستم از دور ببینمش و اگر میدویدم شاید میرسیدم و پیدایش میکردم، اما حالا حتی به اندازهی نقطهای کوچک هم پیدا نیست. من مامان را چند سال پیش گُم کردم، اما مامان هیچوقت به دنبال من نگشت! مامان راه دیگری پیدا کرد، او هرگز دنبال من نگشت و برای جای خالیام یک تندیسِ نمادین از من ساخت! مامان ان تندیس را بیشتر از من دوست دارد، معلوم است، ان تندیس نه جلدش سوراخ است و نه ممکن است مامان را گُم کند! تندیسها همیشه از ادمها بهتراند. محکمتر و حرف گوشکنتر. من مامان را گُم کردهام، چند سال پیش، مامان هم من را رها کرد، همان چند سال پیش.
امروز روزِ پنجاه و دوم جنگ است.
۳۱ فروردین ۱۴۰۵
- ۷۳