پشت میز آشپزخونه نشسته بود و باذوق به کارام نگاه میکرد. گفت:
میخوام یه چیزی بپرسم ولی میترسم ناراحت بشی.
نوجوون بود ولی حقیقتا بیشتر از من از یهسری چیزا سر در میاورد. بدون اینکه نگاهش کنم، سرگرم درست کردن سالاد شدم و بیخیال گفتم:
بپرس. اگه نخواستم جواب نمیدم.
کمی مِن و مِن کرد و گفت: یه پسری بود که دوستش داشتی (مکث کرد)... هنرمند بود (دستم برای خرد کردن کاهو کندتر شد، انگار که پشیمون شده باشه مکث بیشتری کرد)... آخرش چیشد آبجی؟!
دخترعمهام بود ولی همیشه منو "آبجی" صدا میکرد.
از پشت میز بلند شدم، به پیازداغ داخل ماهیتابه نگاهی انداختم، زیر گازو کم کردم و دوباره نشستم به خرد کردن کاهو.
گفتم: برای چی الان یادش افتادی؟
شونهای بالا انداخت و گفت: همینجوری، اونروزی که از عشق برام گفتی لابهلای حرفات از اونم تعریف کردی.
حقیقتا یادم نبود از کدوم روز حرف میزنه. دیگه کار سالاد تموم شده بود و داشتم تزئینش میکردم. یه حلقه خیار انداختم تو دهنم و همونطور که سعی میکردم وانمود کنم اصلا یادآوری اون آدم برام درد نداشته گفتم:
هانیه، من اصلا آدم مناسبی نیستم که حرفام راجع به عشق رو الگوی خودت قرار بدی.
گفت: اینطور نیست. تو خوب حرف میزنی.
چیزی نگفتم. با اصرار گفت: فقط خواستم بدونم آخرش چیشد؟
سالاد رو سلفون کشیده گذاشتم تو یخچال و گفتم: آخرش؟ آخرِ چی؟... (تمرکزم بههم ریخته بود و باز کلمهها رو فراموش کرده بودم)... آخرش هیچی، یعنی اصلا اول نداشت که آخر داشته باشه. شاید چون عشقی که بهش داشتم و خوب حرف زدنم به هیچ دردی نخورد... شاید هم نتونستم خوب حرف بزنم. شاید واقعا عشق کافی نبود.
با خودم گفتم: شاید هم من کافی نبودم!!
صدای آلارم یخچال که بلند شد فهمیدم هنوز همونجا ایستادم و زل زدم به ظرف سالاد. هانیه دیگه سوالی نپرسید. شاید فهمید که نباید بیشتر از این بپرسه.
رفتم سر ماهیتابه... اینم از پیازداغ. همش سوخت!
نوشته شده در:
۹ مرداد ۱۴۰۲
ساعت ۵:۵۲ صبح