من با آجرهای سکوت، دیوارهایی بالا بردهام که نه صدایی از بیرون را راه میدهند و نه فریادی از درون را. در این خانه، پنجرهها رو به هیچکس باز نمیشوند؛ نه برای آنکه جهان زشت است، بلکه برای آنکه امید، وقتی راهش را به درون پیدا کند، همیشه چیزی را با خودش میآورد که توان ماندنش را ندارم: خواستن.
من یاد گرفتهام بیخواستن زندگی کنم. یاد گرفتهام قلبم را مثل کتابی ببندم که دیگر میلی به خوانده شدن ندارد. اینجا، در قلمرو خلوت خودم، هیچکس قولی نمیدهد، پس هیچکس هم خلف وعدهای نمیکند. آرامشی هست شبیه به مرگِ آهستهی آرزوها؛ بیدرد، بیهیاهو، اما عمیق.
میگویند انسان برای پیوند ساخته شده است، برای آن لحظه که دیگری نامت را طور دیگری صدا میزند. اما من دیدهام نامها چگونه تبدیل به زنجیر میشوند، چگونه «دوستت دارم» میتواند به اندازهی یک زندان دیوار داشته باشد. پس ترجیح دادهام بینام بمانم در دهان کسی، تا آزاد بمانم در زندان خودم.
در تنهایی، هیچکس ناگهان تبدیل به خاطره نمیشود. هیچ دستی از گرمی به غیبت سقوط نمیکند. اینجا رفتن معنایی ندارد، چون آمدنی در کار نبوده است. من با نبودنها کنار آمدهام، چون هرگز به بودنها عادت نکردهام.
گاهی شبها، اعتراف میکنم، صدای زندگی از پشت دیوارها عبور میکند. خندهای دور، عطری خیالی، یا رؤیای دستی که میتوانست سهم من باشد. اما من چراغ را خاموش میکنم و به خودم یادآوری میکنم که نور، اشیاء را واقعی میکند، و من دیگر تابِ واقعیتهای شکستنی را ندارم.
پس اگر روزی پرسیدی چرا عاشق نمیشوم، بدان که من از عشق نگریختهام؛ از ویرانهای گریختهام که بعد از آن میماند. من معمارِ امنترین تبعید خودم شدهام.
اینجا، جایی میان تپیدن و نخواستن، زندگی میکنم. آرام، بیحادثه، بیمعجزه. و اگرچه گاهی دلم برای لرزیدن تنگ میشود، اما به خودم میگویم بعضی زلزلهها شهر نمیسازند؛ فقط خرابهها را زیاد میکنند.
پس مرا در آستانهی دلدادگی نخواهی دید.
من در تنهایی خانهای ساختهام
و کلیدش را
جایی گذاشتهام
که حتی خودم هم پیدایش نکنم.