?fatemeh.marefat·۷ روز پیشهیچکس بعد از این خاطره آدم قبلی نمیشود…نرمنرمک بر روی سنگفرشهای یخزدهی شهر قدم برمیدارم. سکون شب آنقدر تهی و مملو از نبودن بود که صدای برخورد قدمهایم با زمین، ناقوس حضوری…
?fatemeh.marefatدرنویسندهای که تو باشی·۱۱ روز پیشدور از هیاهوی خواستن…من با آجرهای سکوت، دیوارهایی بالا بردهام که نه صدایی از بیرون را راه میدهند و نه فریادی از درون را. در این خانه، پنجرهها رو به هیچکس با…
?fatemeh.marefat·۱۵ روز پیش….من، اسیر کمالگرایی خویشم؛ روحی که هیچ پیروزی را کامیاب نمییابد و هیچ دستاوردی را به قدر شادی نمینشاند. جهان، بیپایان است و در هر گوشها…
?fatemeh.marefat·۸ ماه پیشدرون من؛وقتی به اعماق وجودم نگاه میکنم، هر بار بیشتر متوجه احساسات متناقض و غیرقابل درکی میشوم که با مواجهه با آنها، حس غالب بر من بیحسی مطلق ا…
?fatemeh.marefat·۲ سال پیشاکنون...گذشته گاه چون توهمی مرا وا میدارد تا به خویش بازگردم چه بسا که من خویش را در گذشته نمییابم هر چقدر بیشتر نگاهم را معطوف به او میکنم کمتر…
?fatemeh.marefat·۲ سال پیشمیدانم که هیچ نمیدانم...درست حدس زدین من هم یک آدم هستم مثل شما فقط با یکسری تفاوت...البته این تفاوت ها در نوع سرشت من و تو نیست؛بلکه فاصله ی ما مرزی هست که باورها…
?fatemeh.marefat·۲ سال پیشحاشیه...اکثر آدما مرکز توجه بودن رو دوست دارن ولی من همیشه دوست داشتم تو حاشیه زندگی کنم احساس میکنم تو حاشیه اکسیژن واسه نفس کشیدن بیشتر هست.آدمای…
?fatemeh.marefat·۲ سال پیشهرچقدرم...بعضی وقتا احساس میکنم نفس داخل قفسه سینم حبس و سنگین میشهدم...بازدم...دم...بازدم...نه مثل اینکه درست شدنی نیست انگار میخواد هشدار بده میخوا…