ویرگول
ورودثبت نام
?fatemeh.marefat
?fatemeh.marefatمن مینویسم چون احساس میکنم نوشتن منو از بار سنگین کلماتی که مغزم رو احاطه کرده خلاص میکنه.من مینویسم و درقبال نوشته هام ادعای نویسندگی ندارم.مینویسم فقط برای اینکه بلندگویی برای فریاد زدن داشته باشم.
?fatemeh.marefat
?fatemeh.marefat
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

هیچ‌کس بعد از این خاطره آدم قبلی نمی‌شود…

نرم‌نرمک بر روی سنگفرش‌های یخ‌زده‌ی شهر قدم برمی‌دارم. سکون شب آن‌قدر تهی و مملو از نبودن بود که صدای برخورد قدم‌هایم با زمین، ناقوس حضوری ناخواسته را در گوشم طنین می‌انداخت؛ حضوری که مطمئن نبودم واقعا متعلق به من است یا نه.

درونم را همچون کتابی ورق می‌زنم. وقتی به اعماق وجودم نگاه می‌کنم، هر بار بیشتر متوجه احساسات متناقض و غیرقابل درکی می‌شوم که در مواجهه با آن‌ها، حس غالب بر من بی‌حسی مطلق است.

هیچ چیز وحشتناک‌تر از این نیست که احساساتی برای به نمایش گذاشتن نداشته باشی.

حس می‌کردم چیزی در وجودم خاموش شده.

نه این‌که اندوهگین باشم؛ نه، غم خودش نوعی بودن است. من حتی غمگین هم نبودم.

می‌توانستم بفهمم باید چه احساسی داشته باشم، اما فهمیدن با داشتن فرق دارد.

با خودم فکر می‌کنم به این من تکراری که هر روز بیدار می‌شود، راه می‌رود، حرف می‌زند و شب، بی‌آنکه چیزی به جهان اضافه کرده باشد، دوباره خاموش می‌شود.

دلم می‌خواست از او فاصله بگیرم، از این نسخه‌ی کم‌رمق و بی‌حادثه.

در همین پرسه‌ی بی‌هدف بود که دیدمش.

ویترینی باریک، فشرده میان دو ساختمان فرسوده. نور زردی از پشت نشت می‌کرد؛ نوری که بیشتر از آن‌که روشن کند، وسوسه می‌کرد. و روی در، با خطی کهنه نوشته شده بود:

«هیچ‌کس بعد از این خاطره آدم قبلی نمی‌شود.»

جمله نه تهدید بود و نه وعده؛ بیشتر شبیه حقیقتی بود که مدت‌ها در انتظار من مانده باشد. نیرویی نامرئی این تن تهی را به سمت مغازه می‌کشاند.

زنگ کوچکی با ورودم صدا داد. مردی پشت پیشخوان ایستاده بود با صورتی معمولی، آن‌قدر معمولی که می‌توانست هرکی باشد یا هیچ‌کس.

گفت: «سلام رفیق، چی لازم داری؟»

نگاهم هنوز درگیر جمله‌ی روی در بود.

«اون خاطره چیه؟»

نگاهم کرد… چشمانش انگار زیادی می‌دانستند.

«درباره‌ی جزئیات حرف نمی‌زنیم. فقط این رو بدون که ممکنه چیزی از خودت رو جا بذاری. کسی دقیق نمی‌دونه چی، اما همیشه چیزی کم میشه و در آخر…»

مکث کرد و نگاهم کرد، گویی می‌خواست هشدار بدهد.

«شاید اون خاطره، بیشتر از اینکه پرت کنه، نشونت بده چقدر خالی‌ای.»

پرسیدم: «چطور کار می‌کنه؟»

جعبه‌ی کوچکی جلویم گذاشت؛ تیره، بی‌نام، عمیق.

«لمسش کن، باقی راه خودش میاد.»

نه ترسی داشتم و نه شجاعتی. وقتی چیزی برای از دست دادن نباشه، انتخاب، معنای خودش رو از دست میده.

دستم رو دراز کردم.

و بعد…

من دیگر بر روی سنگفرش‌های یخ‌زده‌ی شهر نبودم.

من در کودکی کسی می‌دویدم، در آغوشی که بوی امنیت می‌داد، در عشقی که تمام شده بود، در مرگی که هنوز درد داشت. قلبم آن‌قدر پر شد که فکر کردم اگر یک قطره‌ی دیگر بریزد، خواهم مرد. برای اولین بار فقط زنده نبودم؛ گویی زندگی در من جریان داشت.

وقتی چشم باز کردم، دوباره داخل مغازه بودم. لامپ زرد بالای سر فروشنده آرام تاب می‌خورد و سایه‌ها را می‌بلعید. نفس‌نفس می‌زدم، انگار از دل زندگی دیگری دویده باشم تا به اینجا برسم.

فروشنده با دقت نگاهم کرد.

«خب، چه حسی داری؟»

گفتم:

«بالاخره تونستم حس کنم؛ هرچیزی که معنی زنده بودن بده. برای اولین بار حس کردم بیشتر از یه پوسته‌ی خالیم. فکر کنم بالاخره درست شد.»

پرسید: «واقعا؟ چی درست شد؟»

خواستم جواب بدهم، اما کلمه‌ای پیدا نکردم. فقط می‌دانستم لحظه‌ای پیش وجود داشتم و الان سایه‌ای بیش نیستم.

خواستم دوباره لمسش کنم.

نبود.

نه این‌که کامل ناپدید شده باشه؛ شکلش رو یادم بود، صحنه‌ها را، حتی رنگ نور را. اما خود احساس، جانش، گرمایش، مثل جسدی بود که روحش را برده باشند.

لبخندم آهسته ترک برداشت.

«چرا دیگه کار نمی‌کنه؟»

فروشنده گفت:

«چون مال تو نیست. هیچ‌وقت نبوده.»

سردم شد.

«ولی من حسش کردم.»

«بله. مصرفش کردی. ولی تا خودت تجربه نکنی، چیزی تو وجودت موندگار نمیشه رفیق.»

به درونم نگاه کردم.

قبلا خالی بودم و نمی‌دانستم داشتن چه مزه‌ای دارد. حالا چشیده بودم… و از دست داده بودم.

خلا شکل گرفته بود؛ عمیق‌تر، دقیق‌تر، واقعی‌تر.

گفتم:

«پس این فقط نشونم داد چی ندارم.»

مرد سر تکان داد.

«پس چرا می‌فروشیش؟»

شانه بالا انداخت.

«چون ساختنش سخته، خریدنش آسون.»

به سمت در رفتم. دیگر نیرویی هدایتم نمی‌کرد، حتی امید هم نه؛ فقط آگاهی‌ای سنگین همراهم بود، مثل باری که حالا می‌دانستم روی دوشم هست.

پیش از خروج پرسیدم:

«میشه دوباره امتحانش کرد؟»

گفت:

«میشه، ولی هربار خالی‌تر از قبل برمی‌گردی.»

در را باز کردم و لحظه‌ای بعد،

مغازه پشت سرم خاموش شد؛ انگار از اول نبوده.

دستم را در جیبم فرو بردم.

خلا هنوز آنجا بود.

اما این بار می‌دانستم قیمت میان‌برها چقدر است.

قدم برداشتم؛ نه سبک، نه رها، فقط واقعی.

و شب، بی‌آنکه قول نجات بدهد، کنارم راه آمد.

خاطره
۱
۰
?fatemeh.marefat
?fatemeh.marefat
من مینویسم چون احساس میکنم نوشتن منو از بار سنگین کلماتی که مغزم رو احاطه کرده خلاص میکنه.من مینویسم و درقبال نوشته هام ادعای نویسندگی ندارم.مینویسم فقط برای اینکه بلندگویی برای فریاد زدن داشته باشم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید