ویرگول
ورودثبت نام
دنیا
دنیاحسابداری که عمری نمیخواست حسابدارباشد...
دنیا
دنیا
خواندن ۲ دقیقه·۱۸ روز پیش

یک روزبدون گوشی همراه

دارم به یک روز که تصمیم گرفتم بدون تلفن همراه طی،کنم فکر میکنم.

اصبح که ازخواب پاشدم به ساعت دیواری نگاه کردم .بلندشدم ‌.دیگر منتظر نیستم که کسی پیام

داده باشد درحدی که بداند مرده ام یازنده ...

وروز من آغازمیشود .احتمالا برای رفتن به سرکار به نزدیکترین آژانس محل زنگ می زنم وبه سرکار می روم .اخرگوشی ندارم 🫣

تااینجایش که خوب بود ،یعنی سخت نگذشت ،شاید چون بااین اوضاع اینترنت به هیج جا وصل نیستم ومجبور بودم باگوشی ام جدول حل کنم ،حالا که گوشی نیست زودتر به محل کارم می رسم پس کمی قبل ازسرکارم پیاده می شوم ،وکمی درپارک قدم میزنم .وای چقدر درخت وگل .چقدر همه چیززیباست .همه جاتمیزوهیچ بنی بشری هم درپارک نیست.

واقعا دقت نکرده بودم ،بالای یک درخت کاج ،کلاغی لانه کرده ،درخت پراز شیار های عمیق است .شاخه هایش کمی افتاده وفرتوت شده ولی جای خوبی برای کلاغ است ،خوش به حالش مفت ومسلم خانه دارد ونگران اجاره خانه هم نیست.

خب دیگربه سرکارم بروم.

چون گوشی ندارم بالفور مینشینم سرحساب کتابهایم .یک سیستمی که فکر میکنم اگر درزمان قاجار کامپیوتر بود عمراین سیستم هم به آن زمان برمی گشت.خب امروز متوجه شدم روی میزم تقویم هم هست😁پس نیازی نیست این سیستم هندلی راباگوشی تنظیم کنم‌.کارهایم باسرعت بهتری انجام می شود ،چخوب کسی شماره سرکارم راندارد ومن هم که گوشی ندارم درنتیجه اعصاب وروانم ازجهت تماس های بی ربط درآرامش است .ساعت عدد۱بعدازظهررانشان می دهد.کمی وقت دارم کتاب بخوانم .آخ چقدر این کتاب غریب افتاده .خاکش رامی تکانم وچندصفحه ای می خوانم ،دراین اوضاع دوستم صدامی زند که توکه گوشی ات رانیاودی بیا من میبرمت .خب خیلی هم عالی دست شمادردنکند😄

به خانه که می رسم انگاردلم برای گوشی ام تنگ شده .باخودم میگویم وای چقدر تماس داشتم ونگرانم شده اند ولی نه .من به خودم قول دادم یک روز بدون گوشی باشم.تاعصر تمام کارهایم راانجام دادم.وتصمیم گرفتم سری به یکی ازدوستانم بزنم.باهم ازقدیما گفتیم وخندیدیم.دیگرهواتاریک شده باید برگردم .تصمیم گرفتم پیاده روی کنم .هوا خوب است واوضاع هم خیلی قمردرعقرب نیست.

نمیدانم شاید ترامپ‌ حرف جدیدی زده آخرمن اخبارهم ازگوشی چک می کردم .راستی قیمت دلاروطلار چطور شده.یعنی بازهم دوقلم جنس بخرم بایدحقوق یک روزم را بدهم.باهمین فکرو خیال به خانه می رسم .

چه سکوتی .دلم می گیرد.انگار حس میکنم گوشی ام یارغارم بوده.

اما بازمقاومت میکنم .دیگر ساعت نزدیک ۱۱شب است خانه مرتب وهمه چیزسرجای خودش است .سرگوشی ام می روم.حتی یک نفرهم نگرانم نشده .اگرهم تماسی بوده باپیوست یک پیام کارشان هم گفته بودند.خب ازدل برود هرآنکه ازنت برود .حتی برای یک روز......

ولی روز جالبی بود .بدون هیچ خبری بدون هیچ حس خوب وبدی وبدون اینکه نگران کسی باشی.فقط درتعجبم چراکسی نگران من نشد😁

گوشیخانهنگرانیاینترنت
۱۳
۲
دنیا
دنیا
حسابداری که عمری نمیخواست حسابدارباشد...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید