سالها قبل فکر میکردم اگه گم بشم مامانم میاد پیدام میکنه و در نهایت با دوتا اخم توبیخم میکنه
اما الان از مامانم خیلی دورم
گم شدم
اما مامانم فکر میکنه بزرگ شدم فکر میکنه دیگه گم شدنی در کار نیست اما دقیقا من همینجا گم شدم کنار تن خسته خودم
فکر نمیکردم زندگی در دور دست از خانواده اینقدر حس پوچی به درون ادم تزریق میکه نمیدونستم و گرنه ...
وگرنه نداره این راه اجباری رو باید میومدم 12 درس خواندن نباید همینجا تموم میشد باید ادامه میدادم به هر قیمتی
حتی ذره ذره آب شدن از دلتنگی ...
گاهی در طول روز فقط زنگ میزنم به مامانم تا برام حرف بزنه تا فقط صداشو گوش بدم نمیدونستم حرف زدن پشت گوشی وقتی تا مرز جنون دلتنگی اینقدر سخت باشه ...
وقتی که به خانوادم فکر میکنم با خودم میگم اونا ارزشمند ترین نعمت زندگی من هستن اما حالا که از نعمت دورم انگار جونم نصف و نیمه نفس میکشه قلبم نصفه نیمه میزنه حرفام نصفه و نیمه از زبونم جاری میشه انگار لبخندم پشت لب هام نمیخاد بیرون بیاد
غربت شکننده تر از اون چیزی بود که فکر میکردم اصلا تصور نمیکردم دوری اینقدر ادم رو مچاله کنه که ادم نتونه زندگی عادی داشته باشه
شاید باید بعد از دوماه باید عادت میکردم اما نه عادت کردنی نیست وقتی دلیل نفس کشیدت کنارت نیستن
یادمه روز یکه میخاستم خداحافظی کنم با گریه زیاد چندین بار خانوادم رو بغل کردم اما هر بار که پام رو از در خونه بیرون میزاشتم تاب نمیاوردم و دوباره به آغوش شون پر میکشیدم دوباره آغوش دوباره آغوش دوباره...
اما این آغوش ها نمیتونست ابدیت داشته باشه بهای پیشرفت من دوری بود من این بها رو با تمام وجود دادم
تمام وجودم از آغوش هایی که الان ندارم درد میکنه
من حتی دلم برای نشتسن سر سجاده نیمه شب داخل راه رو خونه وقتی همه خوابن و نگاه کردن به گلای مامانم تنگ شده
حالا که دوری نصیبم شده زندگی یکنواختِ دردناکه ...
بهای آرزو هام این بود
هر چیزی که بدست میاد چیزی از دست میره
صبر تنها چاره منه
صبر...