امروز دلم میخواست کف حوضِ خالیِ وسط حیاط دراز بکشم و منتظر یکی از ان روباههای پشت درخت بمانم، مثل روزهای بچگیام، ایکاش همینطور که اسمِ بچه روباههایی که بهشان غذا میدادم را فراموش کردهام، از یاد میبردم چطور اشک میریزند! بچهتر که بودم یکبار برای یکی از بچه روباهها که خاکستریتر از بقیه بود با گریه تعریف کردم که بچهها به بازی راهم نمیدهند. کاش امروز هم برای روباه تعریف میکردم که زندگی به بازی راهم نمیدهد. مکالماتِ ازدسترفتهی تلفنیِ این روزها را فقط تا جایی که "دستم بند بود" و "سرم شلوغ بود" میتوانم ادامه دهم، از انجا که ادمها بپرسند دستت به چه بند بود و سرت به چه شلوغ؟ خودم را مُعاف میکنم، گمان نکنم اگر برای ان طرفِ خط بگویم دستم بندِ اشک بود و سرم شلوغِ زار زدن، بتواند خندهاش را کنترل کند. به کوچکترین چیزها چنگ میزنم تا در غم و اشک غرق نشوم، نوشتن و راه رفتن و تمیزکاری و کتاب خواندن و هرچیزی که من را از غم در امان نگهدارد، از اشک. تقریبا خودم را مجبور کردهام که غم را برانم و تا اینجای کار غم کتاب را برایم ورق میزند، من ظرفها را کفی میکنم و غم برایم اب میکشد، من راه میروم و او گربههای پیادهرو را پیشت میکند، بیشتر از هرچیز و هرکسی این روزها به غم احساسِ تعلق میکنم. عمو امروز میگفت برای چیزی که پیش نیامده ناراحت نباشم، اما نه تنها برای چیزهای هنوز پیشنیامده، بلکه برای چیزهای گذشته هم ناراحتم. گمانم تا چند روز دیگر این چرخه ادامه پیدا کند و من و غم همهجا با هم باشیم، برای هردویمان قبری دو طبقه بگیرم. نمیدانم غم به من چسبیده و رهایم نمیکند یا من به او، اما هردویمان عجیب به هم وابسته شدهایم.
۱۲ تیر ۱۴۰۵
- ۴۸