ویرگول
ورودثبت نام
رویا
رویاتنها کسی که در میان انبوهی از احساسات گم شده و سعی در بیان پیچیدگی های آن دارد
رویا
رویا
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

دفترچه خاطرات

داستان ما
داستان ما

در حالی که دستی به سر و روی اتاقم می‌کشیدم، ناگهان چشمم به دفتر خاطرات سال گذشته‌ام افتاد؛ دفتری که پر بود از افکار، احساسات و تجربه‌هایم. دفترم تنها مکانی بود که می‌توانستم در آن صادق باشم. زمانی که زندگی برایم سخت می‌شد، می‌نوشتم و می‌نوشتم تا ذهنم آرام شود.

شروع کردم به خواندنش؛ متوجه شدم چقدر نگرانی و اضطراب‌های بی‌موردی داشتم که خیلی از آن‌ها هم اتفاق نیفتاد، یا آن‌گونه که در ذهنم تصور می‌کردم، بزرگ نبود.

ناگهان به خودم آمدم و دیدم دارم به خاطراتی می‌خندم که زمانی به‌خاطرشان گریه می‌کردم یا خشمگین می‌شدم؛ خاطرات و اتفاقاتی که یک زمان برایم حکم مرگ و زندگی را داشتند. دغدغه و چالش‌هایی که فکر نمی‌کردم از پسشان بربیایم، حالا تنها تبدیل شده بودند به نوشته‌هایی که می‌خواندم و به برخی از آن‌ها می‌خندیدم.

چقدر این زندگی می‌تواند جالب باشد! مطمئنم چالش‌هایی که اکنون نیز دارم، روزی تبدیل به نوشته‌هایی خواهند شد که بعداً با خواندنشان، احساس شرم یا خشنودی به من دست خواهد داد.

با خواندن خاطراتم متوجه شدم هیچ‌چیز در سال گذشته آن‌گونه که برنامه‌ریزی کرده بودم پیش نرفت، بلکه بهتر از آن برایم رقم خورد. درست است؛ همیشه همه چیز طبق خواسته ما پیش نمی‌رود. شاید گاهی لازم است رها کنیم؛ شاید گاهی خداوند، سرنوشت، کائنات یا هر چیزی که می‌خواهی اسمش را بگذاری، برایت مسیری بهتر در نظر گرفته باشد.

«۱۴۰۵/۴/۱۰»

احساس شرممرگ زندگیخاطرات
۱
۰
رویا
رویا
تنها کسی که در میان انبوهی از احساسات گم شده و سعی در بیان پیچیدگی های آن دارد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید