
امروز آخرین امتحان ترم یک رو دادم و اولین ترم دانشگاه تموم شد
دیگه هیچوقت قرار نیست دانشجوی ترم یک روانشناسی باشم
دیگه هیچوقت دانشجو بودن به اندازه ی این ترمی که گذشت همراه با ذوق و شوق بی حد و حصر ، کنجکاوی زیاد و سردرگمی های جالب و بامزه نخواهد بود .
دانشجو شدم و فهمیدم ۲۰ تومنی های ته کیف چقدر لازم و بدرد بخورن ، اینکه بعضی وقتا باید بدوم تا قبل از پرشدن اتوبوس یه جای خالی پیدا کنم و گاهی باید کلی منتظر پرشدن اتوبوس و سر وقت رسیدن باشم .
شاید هیچوقت دیگه به اندازه ی ترم یک نگران دیر رسیدن سر کلاس نباشم و پله ها رو دوتا یکی بالا نرم .
کاش همیشه یادم بمونه
لذت اولین آماده شدنم برای دانشگاه،مزه ی فلافل های لشکر آباد بعد از آخرین امتحان ترم یک ، پرسه ها توی نادری و خرید کردن های غیر ضروری یا نشستن زیر درخت بزرگ پارک و شنیدن صدای قیمشی،نرگس و آفتابگردون خریدن یا سینما رفتن و دیدن فیلم آبکی و بی مزه .
کاش همیشه یادم بمونه
هوای بارونی اهواز ، پل سفید و کارونی که هر روز با لذت از کنارش عبور میکنم .
ترس اولین بار سوار تاکسی و اسنپ شدن توی این مسیر ِ تازه ، ترس از راننده ای که نگاهی نا زیبا داره ، مکالمه های غیر واقعی و دست های عرق کرده.
همه ی این لحظه ها ی کوچیک و خاطره ها، گلبرگ های خشک ، گردنبند صدفی که از بازارچه ی دانشگاه خریدم ، ترشینه ی بدمزه و گرون ، میان ترمی که استاد صادقی فراموش کرد برام رد کنه یا اون سوتی وحشتناک ِ توی اتوبوس ، ترمز آقای راننده و پرت شدنِ محضکم جلوی چشم اون همه دانشجو ، جمله ی همکلاسیم که گفت تو خیلی متینی و کنار خودش برام جا باز کرد .
همه و همه برای من یادگاری ان ، یادگاری از دانشجوی ترمک ِ کوچولو .قدرشون رو میدونم، قدر خاطره ها و لحظه ها و حتی خستگی ها .
حالا دیگه من جزو کوچولوهای دانشگاه نیستم.هستم؟!