
آقای [اون] میگفت زندگی ادما مثل داستان میمونه، مث کتابهای داستان که خیلیهاش جذابیت ادامه دادن ندارن، حال آدم موقع خوندنشون گرفته میشه، روح و احساس ندارن، حوصله سر برن..
میگه این کتابها، کدر شدن، ته یه کتابخونه افتادند و هیچکس بهشون توجه نمیکنه، نه جلدشون به دل میشینه، نه کاغذای با کیفیتی دارند، انقدر بد که هیچ انتشاراتی حاضر نیست زحمت چاپ این کتابهارو گردن بگیره...
اگه به این کتابها یکم توجه بشه، اگه نویسنده یکم به خودش بیاد و کتاب زندگیش رو از اون زیر میرا بکشه بیرون، اونموقعست که ادم دلش میخواد غرق توی این کتاب ها بشه...
و منم میگم: شنیدن این داستانها بشرطی قشنگه و حوصله سر بر نیست که جذاب بشند، بهشون رسیدگی بشه و اونقدر کلمه توش جا بگیره که ادم میخکوب اون داستان بشه...
آقای [اون] در کنار جوگیر و نچسب و پیگیر بودنش، گاهی وقتا -تاکید میکنم گاهی وقتا فقط- حرفای خوبی هم میزد.
حرفایی که ذهنت رو -اگر کمی دغدغهمند و عمیق باشی- درگیر میکرد.
با اینحال بنظر من خودش هم نمیدونست که بعضی حرفهاش -هرچند کم- عمق دارند، چون باز هم بنظر من و با توجه به برخورد هایی که باهاش داشتم ادمی بود بشدت سطحی و ظاهر بین.
گذشته از این صحبتهاش، اونشب، تا جایی پیشرفت، که ما در حالی که سردرد امانمون رو بریده بود و فک و گوشمون درد گرفته بود و روانمون از میزان انرژی تمام نشدنی آقای [اون] توی حرف زدن، متلاشی شده بود، تند تند راه میرفتیم و هی مسیر عوض میکردیم بلکه بیخیال ادامه صحبت هاش بشه و راهش رو کج کنه و بره...
اما اون با سماجتی باور نکردنی همچنان میدوید تا به ما برسه و مبادا گوشهای از حرفهاش رو جا بندازه و یا ما نشنویم..
حتی محترمانه خداحافظی کردن های مارو هم نادیده میگرفت و همچنان به حرف زدن ادامه میداد. شاید با خودتون فکر کنید که ممکنه مبتلا به ADHD بوده باشه و این رفتار های تا مقدار زیادی آزار دهنده دست خودش نباشه، من براتون میگم، بعنوان کسی که با بچه های ADHD و دیگر اختلالات شدید کار کردم و در این حوزه درس خوندم، هیچگونه مشکلی جز جوگیری -وتعدادی طرحواره قابل درمان خفیف- در ایشون مشاهده نکردم..
در این مدت تا زمان فارغالتحصيلی، هربار ما ناگهان با آقای [اون] روبرو میشدیم، کاملا غریزی راهمون رو کج میکردیم، تا مبادا با دیدن دوباره ما یادش بیاد که جمله آخرش رو ناتمام گذاشته و دوباره شروع به گفتن حرفهای بیهوده بزنه.
امیدوارم آقای [اون] مسیر درست خودش رو پیدا کنه و براش آرزوی موفقت دارم.
پن: حقیقتا خیلی فکر کردم که اسمی جایگزین [اون] بکنم، اما به نتیجهای نرسیدم.
●پایان