ویرگول
ورودثبت نام
Ladyy_booker
Ladyy_booker{سوگند به قلم و آنچه مى ‏نويسند}? در میان هیاهوی این جماعت، شلوغی این روزها، من چنان کبوتر سفید آزادی، دیوانه وار برای پرواز تا بی‌نهایت بال گشوده‌ام...
Ladyy_booker
Ladyy_booker
خواندن ۱ دقیقه·۱۷ روز پیش

اقیانوس؟!

این متن، جدید نیست؛ اما عمیقا به احوالات کنونی من نزدیک است:


حال عجیبی دارم
انقدر عجیب که حتی دربارش با خودم هم نمیتونم صحبت کنم
میخوام حرف بزنم اما انگار مهر و موم کردن زبون صاحب‌مردمو
انگار قفل زدن به دوتا لبام
به زنجیر کشیدند حنجره‌مو
حالم مثل ادم درحال غرق شدنیه که آب توی مجرای تنفسی و دهان و بینی و گوش هاش جمع شده و دیگ توانی برای فریاد زدن، کمک خواستن و تقلا کردن واسه نجات نداره..
من دارم غرق میشم و نمیتونم راجب این اقیانوسی که توش گیر کردم صحبت کنم..
من دارم تقلا میکنم و با هربار تقلا کردن بیشتر به زیر آب کشیده میشم..
دارم نفس کم میارم
دارم ناامید میشم
اما ادامه میدم
فرق من با ادمی که داره توی دریای واقعی غرق میشه اینه که
من زیر این اقیانوس نمی‌میرم، فقط پایین میرم، بی‌تفاوت میشم، سنگدل میشم و یادم میره که بجز خودم باید بقیه ادم هارو هم در نظر بگیرم...
می‌ترسم نکنه یه‌روزی به خودم بیام و ببینم از شدت بی‌تفاوتی آدمخوار شدم...
من فقط دارم بی‌حس میشم، بی‌حال میشم؛ یادم میره باید حرف بزنم یادم میره باید ذوق کنم، یادم میره باید برای تنفس هوای تازه و خنک دم صبح نفس بکشم
دستام دور گلوی روحم پیچیده شده و فشار بی‌امانش رو حس میکنم، دارم زیر خرواری از تنفر ها و سکوت ها خفه‌ میشم...
دارم دفن میشم لابلای کلی بی‌تفاوتی، حبس میشم میون کلی ناخوشی، گیر افتادم وسط جایی، وسط آدم‌هایی، وسط شرایطی که متعلق به من نیست؛ که مال من نیست.. که من جایی بینشون ندارم...
من دارم فرو میرم تو ژرفای اقیانوس بی‌تفاوتی، و این واقعا ترسناکه...!

اقیانوسبی تفاوتیغرق شدنسکوت
۸
۰
Ladyy_booker
Ladyy_booker
{سوگند به قلم و آنچه مى ‏نويسند}? در میان هیاهوی این جماعت، شلوغی این روزها، من چنان کبوتر سفید آزادی، دیوانه وار برای پرواز تا بی‌نهایت بال گشوده‌ام...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید