
آدمی با زخم به دنیا میآید و با زخم از دنیا میرود. هیچکس را نمیشناسم که سهمی از اندوه نبرده باشد؛ یکی در کودکی، یکی در عشق، یکی در فقر، یکی در تنهایی، و دیگری در سکوتی که هیچگاه کسی صدایش را نشنید.
ما، فرزندان رنجیم؛ اما محکومِ رنج نیستیم.
چه کسی میتواند ادعا کند عدالت را تمامقد دیده است؟ دنیا همیشه میان آدمها یکسان تقسیم نشده؛ یکی نان نداشت، دیگری آغوش؛ یکی امنیت نداشت، دیگری امید. با این همه، هنوز انسانهایی هستند که با قلبی شکسته، برای دیگری دعا میکنند؛ با چشمانی اشکآلود، لبخند میبخشند؛ و با روحی خسته، دست افتادهای را میگیرند.
عارفان میگفتند خدا دلهای شکسته را بیشتر دوست دارد؛ نه برای آنکه شکستهاند، بلکه چون غرور از میان ترکهایشان فرو ریخته و نور، راهی برای ورود یافته است. شاید زخم، همان دری باشد که اگر بسته میماند، هرگز آفتاب به جان آدمی نمیرسید.
بهشت، شاید مزدِ بیگناه بودن نباشد؛ مزدِ از نو برخاستن باشد. مزدِ آنکه با همهٔ تلخیهایی که چشید، خود به کام دیگری زهر نریخت. مزدِ آنکه دنیا نتوانست مهربانی را از قلبش تبعید کند.
و اگر خدا، آنگونه که میگویند، از مادر به فرزند مهربانتر است، چگونه ممکن است اشکهایی را که خودش شاهدشان بوده، فراموش کند؟ چگونه ممکن است آههایی را که در نیمهشب، بیهیچ شنوندهای برخاستهاند، نشنود؟
شاید بهشت، وعدهای برای بیدردها نباشد؛ وعدهای برای رنجکشیدگان باشد. برای آنان که زیر بار بیعدالتی خم شدند، اما خمیدگیشان به شکستنِ انسانیتشان نینجامید.
پس وقتی میگوییم «همهٔ ما لایق بهشتیم»، از روی غرور نیست؛ از سرِ امید است. امید به اینکه هیچ اشکی در این جهان بیپاسخ نمیماند، هیچ زخمی بیمرهم نمیماند، و هیچ قلبی که صادقانه رنج کشیده است، از رحمت بیکران خدا دور نخواهد ماند.
؛شقایق آبی
فاطمه کریمی