
ماهی، در حصارِ تنگِ بلور،
گرد خویش میچرخد و خیالِ دریا در دل میپرورد؛
از پسِ شیشه، جهانی را مینگرد
که در وهمِ او، رهاییست و زیباییِ بیانتها…
دل میکند از دایرهی امنِ خویش،
به شوقِ آن نادیدهی فریبنده،
خود را به بیرون میسپارد…
اما چه زود درمییابد
آنجا که گمانِ وسعت بود،
هوایی برای نفس کشیدن نیست؛
و آزادی، بیجانِ او،
تنها رؤیایی بود در آینهی آب...
✍🏻 شقایق آبی