
چندروزه که کابوس میبینم، فرقی نداره چه موقعی از روز خواب باشم؛ با تنگی نفس و تپش قلب بیدار میشم و تا میام بفهمم کجام و درک کنم که در امانم و هیچ اتفاقی نیوفتاده چند دقیقه ای طول میکشه و این چند دقیقه حتی از کابوسه بدتره :(
الان که دارم مینویسم معدهام میسوزه؛ یه قرص معده خوردهام و منتظرم اثر کنه که البته فکر کنم خیلی دیگه اثری نداره :( یادم باشه برم یه قرص قویتر بگیرم!
نمیخوام غر بزنم ولی هرموقع اومدم بفهمم زندگی چیه و باید باهاش چیکار کنم یهو یه چیزی رو سرم خراب شد! کل نوجوونیام رو درس خوندم و تقریبا هیچ خاطرهای ازش ندارم ولی خب خوبیش اینه نتیجه اش قبول شدن تو رشته ای بود که خیلی ها آرزوشونه اما من چند سال دم دمای نتایج کنکور غصه میخوردم چرا؟ چون کنکور با من نامهربون بود و رتبهی من حق واقعیم نبود و مجبور شدم چندین کیلومتر از خونه دور بشم :( چندسال گذشت تا بتونم کنار بیام البته هنوزم جاش درد میکنه...
از کنکور که جون سالم بدر بردم پا گذاشتم تو دانشگاه تا اومدم بفهمم دانشگاه چیه و استاد کیه یه ویروس کوچولو تمام دنیا رو فلج کرد! کنج خونه دونه دونه روزها رو شمردم و روزبه روز ناامیدتر شدم از همه چی! یک سال که گذشت آروم آروم چاه افسردگی و اضطراب منو کشید توی خودش؛ توی یه سال انگار ده سال پیر شدم...
بعد از دوسال برگشتیم دانشگاه درحالی که من ته چاه بودم و خیلی طول کشید تا بتونم همزمان که وانمود میکنم عادیام، آروم آروم خودمو از ته چاه بکشم بالا...هربار به لبه چاه نزدیک میشدم پام لیز میخورد و دوباره چندمتر میرفتم پایین :(

همین دو سه هفته پیش بود که حس کردم دارم به ثبات میرسم و چیزی نمونه که لبهی چاه رو بگیرم و پا بذارم روی زمین که یه صبح جمعه با پچ پچ دوستام بیدار شدم و پرسیدم چه خبره؟ گفتن صبح جنگیت بخیر :)
اولش باور نکردم گفتم یه حمله بود و ایران جواب میده و تمومه!
ولی اشتباه کردم تموم نبود...هنوز ۲۴ ساعت نگذشته بود که بعد از چندسال دوباره پنیک اتک رو تجربه کردم :( نصف شب از خواب پریدم و با دیدن خبر انفجار توی شهرمون فروریختم؛ بدنم یخ کرد، قلبم تو سینه میکوبید و مثل بید میلرزیدم! حتی جرئت اینو نداشتم که به مامان پیام بدم و خبر بگیرم!
الان میگن جنگ تموم شده ولی من هنوزم باور نکردم!
این روزا موقع حرف زدن از قیدهای عجیبی استفاده میکنم: قبل از جنگ،روز اول جنگ، روز دوم جنگ، روز آخر جنگ و...
نسلی بودیم که این کلمات رو از زبون پدر و مادرمون شنیدیم و فکر میکردیم هیچ وقت خودمون تجربه نمیکنیم و در امانیم ولی خب اشتباه میکردیم؛ جنگ، الان وحشتناک تر از چهل سال پیشه؛ جبهه و مرز و تفنگ معنایی نداره! جبهه الان آسمون خداست!
راستی گفتم الان کجام؟ چند روزی هست از سقوطم به ته چاه میگذره...چندروزه ته چاه نشستم و پاهامو بغل کردم و فکر میکنم؛فکر میکنم که دوباره رنگ آسمون رو میبینم؟ این دفعه اگرچه کولهی تجربه هام پره ولی بدنم نحیف و پر از زخمه؛ مطمئن نیستم این دفعه تاب میاره یا نه!
نه تیر صفر چهار